زنی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید. او برروی یک صندلی دستهدار نشست و در آرامش شروع... (ادامه مطلب)
خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟ پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید. خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟ من سؤال... (ادامه مطلب)
آقا گل ! – آقا گل نگاه ماسیده مرد به دستان سرد و چرک بچه یخ زده بود و زیر لب با سختی نالید که یه دسته گل چند؟ آقا برای گل های قرمز ۳۰۰ تومان و برای گل های... (ادامه مطلب)
دوستان عزیزم ، کسانی که قلم به دست می گیرید و می نویسید . سخن من خطاب به همه ی شماست که در اینجا عضو هستید . چه کسانی که مرا می شناسند و آنچه را که می نویسم می... (ادامه مطلب)
بازنده چقدر احساس بدبختی میکرد از وقتی حامد بدون علت وبرای همیشه رفته بود وحتی علت رفتنشو نگفته بود خیلی حا مدو دوست داشت ولی حا مد یه دروغگو بود همه چیزو تو ذهنش مرور کرد کاش میشد از حا... (ادامه مطلب)
باری در حال گذر از سرای مقامران بودم که مقامر ی یافتم چیره دست ، آنگونه که انگشت حیرت بر دهان هر بیننده ای می نشاند. صبر کردم تا آنگاه که از کار خویش فارغ شد. نزد اش رفتم و... (ادامه مطلب)
ادما گاهی دلاشون پر از تاریکیه ادما میدونید این همه بدی کار کیه دنیا رو رها کنید به اسمون نگا کنید توی اسمون ابی خدارو صدا کنید از خدا بخواین چشا بسته بشه رو بدیا بدیا برن بجاش بیان همیشه... (ادامه مطلب)
پیامبر به همراه فرشته ای در بهشت سلوک می کرد ، که ناگاه چشمانش به جاده ای بسیار سر سبز و زیبا افتاد که درست از میان بهشت عبور میکرد ، راه خود را طی می کرد و به سوی... (ادامه مطلب)