داستان کوتاه | هوشمندان سیاره نپلاد - Part 2

اين اختيار صفحه ي اصلي را همانند اول خواهد كرد ، تمام ابزارك ها و تنظيمات به حالت اول باز خواهند گشت.

ريست

داستان کوتاه

Page 2 of 10812345102030...Last »

شوخی!

نیمروزی بود آفتابی ، در یک روز سرد زمستانی … یخبندان شدید و منجمد کننده ، بیداد میکرد. جعدهای فرو لغزیده بر پیشانی نادنکا که بازو به بازوی من داده بود و کرک بالای لبش از برف ریزه های سیمگون... (ادامه مطلب)

شیطان

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد... (ادامه مطلب)

احساس تکرار، تکرار احساس

تکرار احساس و احساس تکرار بساری ازاتفاقات و رویدادهایی که با آن‌ها مواجه می‌شویم، احساسی خاص به انسان می‌دهد؛ احساسی شبیه تکراری بودن شبیه به این‌‌که این اتفاق، رویداد و برخود قبلاً برای ما اتفاق افتاده احساسی که بی‌دین و... (ادامه مطلب)

بدون عنوان

ایام چقدرزوداز کام من وتوگذشتند.کام من تلخ بودیاتوتلخش کردی جام من زهرداشت یاتو زهرخودرابه آن ریختی من چه کرده بودم که تقدیرم اینگونه رقم خورد آخ دنیا……دنیا……دنیا همش ازتو بود،من کام خود رابرای فروریختن چی تو تلخ کردم. کاش دوره... (ادامه مطلب)

خسته!!

برای کی بنویسم وقتی من خودم پردردم.اززمانه بیرحم ازآدمای متظاهرش نه یه زمانی تظاهرمی کردن الان میزنن توچشمت…..بیزارم ای خدا! خسته ام ! پناهمون بده ازاینجا!... (ادامه مطلب)

تگ ها :

عروج عشق

آنشب شب زیبای زندگی من بودازاینجا تا خدا شب عروج عشق اما یک لحظه یک لحظه همه چیز بربادرفت آخ گفتن پدر وویرانی کاخ عشق وآرزوی ۶ساله من ….. سوزشم شروع شد شکست حصار خودباوریها وبازشدن دریچه ی تنهای چقدر... (ادامه مطلب)

مادر

مادر به چه می اندیشید؟ به مادرش که همه چیز ش بود مادر همان فرشته ی روی زمین, همیشه دلش میخواست باعث افتخار مادر شود سالها تلاش کرده بود . از وقتی محمد کودک بود برایش زحمت کشیده بود وبا... (ادامه مطلب)

بیسکویت

زنی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید. او برروی یک صندلی دسته‌دار نشست و در آرامش شروع... (ادامه مطلب)

تگ ها :
Page 2 of 10812345102030...Last »