بایگانیِ دسته ‘داستان دیگران’

شوخی!

دوشنبه, ۳م اسفند, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : محمد

نیمروزی بود آفتابی ، در یک روز سرد زمستانی … یخبندان شدید و منجمد کننده ، بیداد میکرد. جعدهای فرو لغزیده بر پیشانی نادنکا که بازو به بازوی من داده بود و کرک بالای لبش از برف ریزه های سیمگون پوشیده شده بود. من و او بر تپه ی بلندی ایستاده بودیم. از زیر پایمان [...]

شیطان

دوشنبه, ۳م اسفند, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : محمد

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،
خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد.. در راه به مسجد [...]

کنسرت

شنبه, ۳م مرداد, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : محمد

violinist_بیرون سالن کنسرت ازدحام زیادی دیده می‌شد. مردم از صبح زود جمع شده بودند تا بعد از سال‌ها هنرنمایی بزرگترین نوازنده کشورشان را از نزدیک ببیند. اتوموبیل‌های گران قیمت پشت سر هم در مقابل سالن توقف می‌کردند، مردها شیک‌پوش و زن‌های آراسته از آن‌ها پیاده می‌شدند. هر لحظه بر تعداد جمعیت مشتاق افزوده می‌شد. ویولون نواز نابینایی با لباس ژنده بین جمعیت ایستاده بود و با تمام توان سعی می کرد توجه مردم را جلب کند. هر چند سرو صدای زیاد جمعیت مانع از این بود که صدای سازش به درستی شنیده شود. چند تا بچه دور او را گرفته بودند و با اشتیاق به صدای سازش گوش می‌کردند. چند اسکناس خرد در مقابلش روی زمین ریخته بود. درهای سالن باز شد و مردم بلیط به دست وارد سالن شدند.

ابراز عشق

سه شنبه, ۲۲م اردیبهشت, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : mahdi20

loveیک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد

خوشبختی

یکشنبه, ۲۹م دی, ۱۳۸۷ ارسال شده توسط : mohamad
alone_boyسرمای عجیب ..یک حس عجیب و بد تر از همه غریب سر تا پای وجود علی رو گرفته بود..در آن لحظه به دنبال یک راه فراری میگذشت همانند دزدی که پلیسی آن را بدنبال کرده باشد…اما این فرار از آن فرار هایی نیست که باید دوید..این فرار در دلش بود در افکار پوچ و جذابش بود .
سنش 22 سال بود.وزنش 57 لاغر اندام اما از درون محکم زیبا اما از درون آشفته .یکی سیستم سرمایی در درونش بود..نمیدونم نام این سیستم سرمایی رو چی بگذارم…فقط همانند یک کولر کار میکرد.یک نیروی ماورایی یک قیافه ی جذاب و دوست داشتنی..زبانی شیرین قیافه ای پرنشاط و و..

به کجا چنین شتابان ؟؟؟!!!

شنبه, ۷م دی, ۱۳۸۷ ارسال شده توسط : محمد

mahigirیک تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهیگیرى از بغلش رد شد که توش چند تا ماهى بود!
از مکزیکى پرسید: چقدر طول کشید که این چند تارو بگیرى؟
مکزیکى: مدت خیلى کمى !
آمریکایى: پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟
مکزیکى: چون همین تعداد هم براى سیر کردن خانواده‌ام کافیه !
آمریکایى: اما بقیه وقتت رو چیکار میکنى؟
مکزیکى: تا دیروقت میخوابم! یک کم ماهیگیرى میکنم!با بچه‌هام بازى میکنم!
با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهکده مىچرخم! با دوستام شروع میکنیم …

یک روز زندگی

سه شنبه, ۲۸م آبان, ۱۳۸۷ ارسال شده توسط : محمد


دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقومش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری را از خدابگیرد. داد زد و رنجیده اعتراض کرد، خدا سکوت کرد. فریاد کشید و جاروجنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشتگان و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. لحظه ای دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، آنگاه خدا سکوتش را شکست و گفت: اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به فریاد و اعتراض از دست دادی؛ تنها یک روز دیگر باقی است، بیا لااقل این یک روز را زندگی کن. لابلای هق هقش گفت: اما خدا با یک روز؟ با یک روز چکار می توان کرد؟ خدا گفت…

اشک ابر

یکشنبه, ۲۸م مهر, ۱۳۸۷ ارسال شده توسط : محمد

“اشک ابر”
در گذشته های خیلی دور هنگامی که هیچ انسانی بر روی زمین وجود نداشت پدیده های آسمانی زندگی جالبی داشتند. زرین بال زیباترین ابر آسمان بود طوری که ابرهای دیگر به او حسودی می کردند .او یکی از جوانترین ابرها بو د و چابکی و زیرکی او در هیچ ابر دیگری وجود نداشت. خورشید [...]