بایگانیِ دسته ‘داستان ما’

بابلین

یکشنبه, ۱۶م اسفند, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : PowerH

بابک برزه گر ازراهی به سمت شهر میرفت ناگهان برتان ( پنجمین فرشته ترس ) براو ظاهر شد .برتان
از بابک ادای به دین راطلبید وبابک هیچ برای جبران نداشت , برتان از برزگر راه درروازهی ۳۵ ابشار را
خواست وبابک هم از برای ادای دینش ۱۲ نشانه رابه اموخت که اگر همهی ان ها ابیابد میتوتند [...]

عروس(J2)

سه شنبه, ۱۳م بهمن, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : JJ22

می دانم دلت برای اینکه عروس شوی وآن لباس سپیدزیبا،قامت دلپسندتورابپوشاند،تنگ شده است،ولی آیامی توانی میزان ظلمت غم واندوهی راکه چون لباس سیاه تاریکی به قلب من سایه می افکند، دریابی؟فرشتگان خداوندهم بالباس سپیدعروسهادربرابرمعصومان جهان ظاهرمی شوند.پیامبران فرشته هارادرلباس نوعروسان مشاهده کرده اند. تونیزمی خواهی مانندیک فرشته بالباس عروسهابال درآوری وبه آسمان هاپروازکنی ودرآن جاامیدوآرزوی [...]

احساس تکرار، تکرار احساس

سه شنبه, ۲۹م دی, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : m.a.bidar

تکرار احساس و احساس تکرار
بساری ازاتفاقات و رویدادهایی که با آن‌ها مواجه می‌شویم، احساسی خاص به انسان می‌دهد؛ احساسی شبیه تکراری بودن شبیه به این‌‌که این اتفاق، رویداد و برخود قبلاً برای ما اتفاق افتاده احساسی که بی‌دین و دهری‌مذهب می‌گوید تناسخ است و اخروی‌مذهب می‌گوید این حوادث در عالم ذر اتفاق افتاده. حالا ما [...]

مهرورزی

یکشنبه, ۲۰م دی, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : JJ22

همیشه دوست داشتم که دنیای دوستی وصمیمیت خودراباپرندگان عاشق قسمت کنم.آن هابرروی شانه ام بنشینندودرگوشم نغمه ی محبت والفت بخوانند.دلم می خواهد با آن ها درآسمان هابه پروازدرآیم وباآن هاحرف بزنم.حرف های تنهاییم را.امانمی دانم چگونه؟به هرحال به آن هامهر می ورزم،زیراآن هابهترین مرام محبت ودوستی رادارندوزندگی بی دردورنجی که جدایی وتنهایی درآن نقشی ندارد.زندگی [...]

بدون عنوان

دوشنبه, ۱۴م دی, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : 5951

ایام چقدرزوداز کام من وتوگذشتند.کام من تلخ بودیاتوتلخش کردی جام من زهرداشت یاتو زهرخودرابه آن ریختی من چه کرده بودم که تقدیرم اینگونه رقم خورد
آخ دنیا……دنیا……دنیا
همش ازتو بود،من کام خود رابرای فروریختن چی تو تلخ کردم.
کاش دوره سقراط وافلاطون بود که برای هرچیزی دلیل ومنطق واستنباط حکم می کرد.چه منطق ودلیلی هرکدوم از دیگری قوی [...]

خسته!!

دوشنبه, ۱۴م دی, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : 5951

برای کی بنویسم وقتی من خودم پردردم.اززمانه بیرحم ازآدمای متظاهرش نه یه زمانی تظاهرمی کردن الان میزنن توچشمت…..بیزارم ای خدا!
خسته ام !
پناهمون بده ازاینجا!

عروج عشق

چهارشنبه, ۲م دی, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : 5951

آنشب شب زیبای زندگی من بودازاینجا تا خدا شب عروج عشق اما یک لحظه یک لحظه همه چیز بربادرفت آخ گفتن پدر وویرانی کاخ عشق وآرزوی ۶ساله من …..
سوزشم شروع شد شکست حصار خودباوریها وبازشدن دریچه ی تنهای چقدر زود رفت .ضجه هایی که پاسخی برآنها نداشتم…فقط اوبود دیوارپشت سرم گشت دلم آرام شد اما [...]

مادر

دوشنبه, ۳۰م آذر, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : saadati sara

مادر
به چه می اندیشید؟ به مادرش که همه چیز ش بود مادر همان فرشته ی روی زمین, همیشه دلش میخواست باعث افتخار مادر شود سالها تلاش کرده بود . از وقتی محمد کودک بود برایش زحمت کشیده بود وبا نبود پدر فرزندانش را بزرگ کرده بود. با قناعت و کار زیاد آسایش [...]