بایگانیِ دسته ‘داستان کوتاه’

بابلین

یکشنبه, ۱۶م اسفند, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : PowerH

بابک برزه گر ازراهی به سمت شهر میرفت ناگهان برتان ( پنجمین فرشته ترس ) براو ظاهر شد .برتان
از بابک ادای به دین راطلبید وبابک هیچ برای جبران نداشت , برتان از برزگر راه درروازهی ۳۵ ابشار را
خواست وبابک هم از برای ادای دینش ۱۲ نشانه رابه اموخت که اگر همهی ان ها ابیابد میتوتند [...]

شوخی!

دوشنبه, ۳م اسفند, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : محمد

نیمروزی بود آفتابی ، در یک روز سرد زمستانی … یخبندان شدید و منجمد کننده ، بیداد میکرد. جعدهای فرو لغزیده بر پیشانی نادنکا که بازو به بازوی من داده بود و کرک بالای لبش از برف ریزه های سیمگون پوشیده شده بود. من و او بر تپه ی بلندی ایستاده بودیم. از زیر پایمان [...]

شیطان

دوشنبه, ۳م اسفند, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : محمد

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،
خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد.. در راه به مسجد [...]

عروس(J2)

سه شنبه, ۱۳م بهمن, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : JJ22

می دانم دلت برای اینکه عروس شوی وآن لباس سپیدزیبا،قامت دلپسندتورابپوشاند،تنگ شده است،ولی آیامی توانی میزان ظلمت غم واندوهی راکه چون لباس سیاه تاریکی به قلب من سایه می افکند، دریابی؟فرشتگان خداوندهم بالباس سپیدعروسهادربرابرمعصومان جهان ظاهرمی شوند.پیامبران فرشته هارادرلباس نوعروسان مشاهده کرده اند. تونیزمی خواهی مانندیک فرشته بالباس عروسهابال درآوری وبه آسمان هاپروازکنی ودرآن جاامیدوآرزوی [...]

احساس تکرار، تکرار احساس

سه شنبه, ۲۹م دی, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : m.a.bidar

تکرار احساس و احساس تکرار
بساری ازاتفاقات و رویدادهایی که با آن‌ها مواجه می‌شویم، احساسی خاص به انسان می‌دهد؛ احساسی شبیه تکراری بودن شبیه به این‌‌که این اتفاق، رویداد و برخود قبلاً برای ما اتفاق افتاده احساسی که بی‌دین و دهری‌مذهب می‌گوید تناسخ است و اخروی‌مذهب می‌گوید این حوادث در عالم ذر اتفاق افتاده. حالا ما [...]

مهرورزی

یکشنبه, ۲۰م دی, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : JJ22

همیشه دوست داشتم که دنیای دوستی وصمیمیت خودراباپرندگان عاشق قسمت کنم.آن هابرروی شانه ام بنشینندودرگوشم نغمه ی محبت والفت بخوانند.دلم می خواهد با آن ها درآسمان هابه پروازدرآیم وباآن هاحرف بزنم.حرف های تنهاییم را.امانمی دانم چگونه؟به هرحال به آن هامهر می ورزم،زیراآن هابهترین مرام محبت ودوستی رادارندوزندگی بی دردورنجی که جدایی وتنهایی درآن نقشی ندارد.زندگی [...]

بدون عنوان

دوشنبه, ۱۴م دی, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : 5951

ایام چقدرزوداز کام من وتوگذشتند.کام من تلخ بودیاتوتلخش کردی جام من زهرداشت یاتو زهرخودرابه آن ریختی من چه کرده بودم که تقدیرم اینگونه رقم خورد
آخ دنیا……دنیا……دنیا
همش ازتو بود،من کام خود رابرای فروریختن چی تو تلخ کردم.
کاش دوره سقراط وافلاطون بود که برای هرچیزی دلیل ومنطق واستنباط حکم می کرد.چه منطق ودلیلی هرکدوم از دیگری قوی [...]

خسته!!

دوشنبه, ۱۴م دی, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : 5951

برای کی بنویسم وقتی من خودم پردردم.اززمانه بیرحم ازآدمای متظاهرش نه یه زمانی تظاهرمی کردن الان میزنن توچشمت…..بیزارم ای خدا!
خسته ام !
پناهمون بده ازاینجا!