نیمه های شب پیامک دادم
“تو هم بیداری؟”
پاسخم داد ” تو هم بیداری ؟”
من : شب مرا میبرد ای دوست !!!
∞: کجا؟
من : به ته اندوه .
∞: کجاست ؟
من : اوج نیاز .
∞: به چه چیز ؟
من : محبوب .
∞: عجب ، بهش پیامک بده .
من : بی خیال شب خوش.
∞: خوابشو ببینی .
- هرگز نفهمید [...]
بایگانیِ دسته ‘شعر امروزی’
هرگز نفهمید
هم نفس
باورم نیست که تومونس وغمخوارمنی
نورامیددل وماه شب تارمنی
بس که نزدیکترازمن به منی درهمه حال
واقف ازسوزودل ورشته ی افکارمنی
نیست ازچشم کسی دورکه درخلوت شب
توطبیب دل غمدیده وبیمارمنی
ترنم دست تمنّابه جزازدرگه تو
آخرای یارتوآگاه زاسرارمنی
دل بریدم زهمه تاکه به توپیوندم
شادمانم که دراین بندنگهدارمنی
دردعشق تومراخانه نشین ساخته است
دلخوشم تاکه توای دوست پرستارمنی
ره درازاست ومرابارگرانی بردوش
غم جان نیست که درهردوجهان [...]
انتظار(JJ22)
دل ازبرای نگاهت بهانه می گیرد
نگاه گرم تورانشانه می گیرد
قدم قدم به سرکوچه های دلتنگی
شرارغم زدل من زبانه می گیرد
قسم به آینه ای گل،که روح شیدایم
سراغ کوی توراخانه خانه می گیرد
کبوتردل من پرگشودوباعشقت
درآستانه ی توآشیانه می گیرد
زهرچه هست به غیرتوچشم می پوشم
دلم نشان توراعاشقانه می گیرد
خزان به گلشن جانم اگرزندشرری
دوباره غنچه ی عشقت جوانه می [...]
هالوی بی ریش!
آدمی می شناسم از دوزخ ، خوف و تشویش دارد و من نه
بس که می ترسد از عذاب خدا، هول از آتیش دارد و من نه
دائما ذکر گوید و تسبیح، در کف خویش دارد و من نه
قلبی آکنده از خدا و سری، باطن اندیش دارد و من نه
بس عجول است در رکوع [...]
درستایش دوست
یک شب ازکوچه های تنهایی
باچراغ ستاره می آیی
چشمهایت ضیافت باران
دستهایت گواه تنهایی
من زشهرشهودخورشیدم
توزدامان پاک دریایی
خواب،چشمان کوچه راپرکرد
چشم های توشعرلالایی
لحظه هابی تومظهرزشتی
ای حضورت ظهورزیبایی
می توان خانه راچراغان کرد
چشم من کی به خانه می آیی؟!
بگذرازقصه های دلتنگی
توکه افسانه های فردایی
…………………………..
تقدیم به همسرم که بیش ازهرزمان دیگری دوستش دارم.
jamila
الوسلام منزل خداست؟
این منم مزاحمی که آشناست
هزاردفعه این شماره رادلم گرفته است؟
ولی هنوز پشت خط درانتظار یک صداست
شما که گفته ایدپاسخ سلام واجب است؟
به ماکه می رسد ،حساب بنده هایتان جداست؟
الو
دوباره قطع ووصل تلفنم شروع شد
خرابی از دل من است یاکه عیب سیم هاست؟
الو
چراصدایتان نمی رسد کمی بلندتر
صدای من چطور؟خوب وصاف وواضح رساست؟
اگراجازه می دهی [...]
دلم !!!
دلم را ،
به آب دیده می سفتم .
- تمنای تو می کردم -
در آن بن بست تنهائی ،
هوای دیدنت کردم
ندانستم تو از سنگی !
دل تو آتش افکنده ،
برای آتش قلبت -
خودم را شعله می کردم .
آخرین صاعقه
من و این حزن دامنگیر عزادار دلیم ،هنوز
لیک دل پی ماه و آرامش خود!
آه دلک بیخبرم
می روم یادت بماند
” کفر مهر آلود چشمی
ترا به سجده ی شور انداخت
و عجب زیبا بود
برق چشمانی که ترا لرزاند ”
دلکم می روم تو در یادت بماند
” پای سرمای پلکی بارها لرزیدی
و عجب سوزاند ترا
آخرین صاعقه ی چشمانی ”
- و [...]
&
Copyright © 2008 Agape. All rights reserved. Valid 



