چشم ها
۱
پیرزن،نزدیک مرد که رسید،ایستاد.سلام کرد.
از داخل سبد شاخه گلی برداشت. به طرف او گرفت.
مرد چند سکه به او داد. لبخند زنان گل را گرفت و بو کرد.
پیرزن کمی خم شد و آهسته گفت:چقدر عشق به شما می... (ادامه مطلب)
یک و دو
ـ چرا اینقدر ساکتی؟
ـ چی بگم؟!
مکثی کرد:چرا این طوری نگاه می کنی؟!
خودش را بر انداز کرد :نکنه،منظورت؟!
یک،سر تکان داد.
ـ هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.
ـولی تو که می گفتی با اون،خیلی چیزا عوض می شه!
دو،به نقطه ایی خیره شد:آره.گفتم.
ـ... (ادامه مطلب)
غریزه
مرد به چهره ی زیبای زن نگاه کرد و گفت:دوستت دارم.
زن،سر به زیر انداخت:من ام همین طور.
مرد لبخند زد:واقعن؟!
زن همان طور که با دانه های مروارید گردن بند بازی می کرد،
سر... (ادامه مطلب)
غریزه
مرد به چهره ی زیبای زن نگاه کرد و گفت:دوست دارم.
زن،سر به زیر انداخت:من ام همین طور.
مرد لبخند زد:واقعن؟!
زن همان طور که با دانه های مروارید گردن بند بازی می کرد،
سر بالا آورد.یه چشم او خیره شد و گفت:واقعن!!!
... (ادامه مطلب)
سنگ و شیشه سنگ از کمان پسرک رها شد. به سینه ی شیشه خورد.آن را شکست. کنار خورده های آن نشست. شیشه که صد پاره شده بود نالید:خدایا شکرت. سنگ با تعجب گفت:خدایا شکرت!؟ شیشه،شکسته بسته گفت:وقتی که تنها باشی... (ادامه مطلب)
نقاب مرد گوشی را برداشت.به شماره نگاه کرد. آن را در گوش گذاشت. زن از پشت خط گفت:سلام.وقت داری با هم حرف بزنیم؟ - سلام و زیر چشمی به زن٬ که کنارش نشسته بود٬نگاه کرد:الان نه. - همسرت اون جاست؟ مرد دست... (ادامه مطلب)
سنگ و شیشه
سنگ از کمان پسرک رها شد.
به سینه ی شیشه خورد.آن را شکست.
کنار خورده های آن نشست.
شیشه که صد پاره شده بود نالید:خدایا شکرت.
سنگ با تعجب گفت:خدایا شکرت!؟
شیشه،شکسته بسته گفت:وقتی که تنها باشی همنشینی
با سنگ ام موهبتی ست.
نقاب
مرد گوشی را برداشت.به شماره نگاه کرد.
آن را در گوش گذاشت.
زن از پشت خط گفت:سلام.وقت داری با هم حرف بزنیم؟
- سلام
و زیر چشمی به زن٬ که کنارش نشسته بود٬نگاه کرد:الان نه.
- همسرت... (ادامه مطلب)