چشمانم ذوخته شده به در به دری که سال هاست که بسته و چشمان من هم سال هاست که به این در دوخته شده است به یاد روزی که این در باز بود به امید این که این در روزی باز شود.
بایگانیِ دسته ‘داستان های 55 کلمه ای’
بیدار
تصاویری از کشتی موتوری اوئیسیس آو دسیز بزرگترین کشتی کروز جهان
تصاویری از کشتی موتوری اوئیسیس آو دسیز بزرگترین کشتی کروز جهان
خرده داستان
((آدرس))
دختر دست روی شانه ی زن گذاشت.
زن که کمی ترسیده بود،رو به او کرد:بفرمایید؟
دختر کاغذی از کیف در آورد. با حرکات دست از او خواست تا
آدرس را به او نشان دهد و آن را نزدیک دست زن برد.
زن کاغذ را گرفت:این چیه؟
شانه بالا انداخت و ادامه داد:اگه ممکنه برام بخونیدش.آخه من نابینا هستم.
نویسنده:سهیل میرزایی
خرده داستان
صدا نمی آد
مرد گوشی را برداشت و شماره گرفت.
چند لحظه بعد زن از پشت خط گفت:بفرمایید؟…الو؟!…الو؟!!…چرا حرف نمی زنی؟!!!
مکث کرد و با لحن ملایم تری ادامه داد:عزیزم!..بهنام!؟…تویی؟…
من که بابت دیشب عذر خواستم.خواهش می کنم با من حرف بزن.
بهنام جان؟!!!….
مرد با صدای لرزانی گفت:عزیزم،من ام،نادر.
زن با صدای بلند جواب داد:صدا نمی آد..نمی شنوم چی میگی..بلندتر حرف بزن.
مرد به دهنی گوشی نگاه کرد.نیش خند زد و آن را سر جایش گذاشت.
از باجه که بیرون آمد دوستش پرسید:به کی تلفن زدی؟!
مرد گفت:به همسر سابقم!!!!
اسم مستعار
مرد از آیینه خودرو به زن نگاه کرد و گفت:سلام.اسم من حمید،اسم شما چیه؟
زن گفت: ناهید
مرد نیش خند زد و گفت:اسم واقعی ات رو به ام بگو.
زن زیر چشمی به او نگاه کرد و پرسید:اسم من به چه درد تو میخوره؟می خوای چه کار؟
مرد شانه بالا انداخت:هیچی.همین طوری.دوست دارم بدونم.
زن گفت:لادن.
نویسنده:سهیل میرزایی
خرده داستان
هدیه ی تولد
کلاغ، بال زنان پر عقابی را که به منقار داشت
جلوی چشم مترسک تکان داد.
روی سر اوایستاد. پر را گوشه ی کلاه او فرو کرد.
بال ها را باز کرد. جستی زد و
آمد روی دست مترسک:تولدت مبارک.
مترسک با خوشحالی فریاد زد:وای خدای من،ممنونم که به یاد من بودی.
کلاغ سر پایین انداخت:از هدیه ایی که [...]
خرده داستان
تمرین
مدت ها تمرین کرد تا همان آدمی شد که
همسرش،
دوست داشت شبیه او باشد.
و تازه،
آن وقت بود که فهمید،
همسرش
همان آدمی نیست که او انتظار داشت ،
باشد.
کلاغه به خونش نرسید
ـ برسه یا نرسه به حال من که فرقی نمی کنه.
ـ واسه چی این حرف و می زنی ؟
کلاغه آهی کشید و گفت:واسه این که من کلاغم.
نویسنده :سهیل [...]
خرده داستان
تکرار۱
زن به پرنده نگاه کرد که به جوجه هایش غذا می داد.
آهی کشید:چی می شد اگه یه بچه داشتیم.
مرد گفت:اگه بخوای از میوه ی ممنوعه می خورم.
زن دست در نهر عسل فرو برد.همراه با جریان آن را
تکان داد و گفت:نه.نه،همان یک بار کافی بود.
تکرار۲
هابیل فربه ترین گوسفند را برای قربانی برد.
قابیل مرغوب ترین گندم [...]
خرده داستان
محبت
دخترک بر خلاف همیشه که به هر رهگذری می رسید،
آستین لباس او را می کشید تا یک بسته آدامس به او بفروشد.
این بار رو به روی زنی که روی صندلی پارک نشسته و نوزادش
را در آغوش گرفته،ایستاده بود و او را نگاه می کرد.
گاه گاهی که زن به نوزاد لبخنند می زد،لب های دخترک نیز
بی اختیار از هم [...]
&
Copyright © 2008 Agape. All rights reserved. Valid 



