مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،
خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد.. در راه به مسجد [...]
Posts Tagged ‘داستان کوتاه’
شیطان
احساس تکرار، تکرار احساس
تکرار احساس و احساس تکرار
بساری ازاتفاقات و رویدادهایی که با آنها مواجه میشویم، احساسی خاص به انسان میدهد؛ احساسی شبیه تکراری بودن شبیه به اینکه این اتفاق، رویداد و برخود قبلاً برای ما اتفاق افتاده احساسی که بیدین و دهریمذهب میگوید تناسخ است و اخرویمذهب میگوید این حوادث در عالم ذر اتفاق افتاده. حالا ما [...]
خرده داستان
((آدرس))
دختر دست روی شانه ی زن گذاشت.
زن که کمی ترسیده بود،رو به او کرد:بفرمایید؟
دختر کاغذی از کیف در آورد. با حرکات دست از او خواست تا
آدرس را به او نشان دهد و آن را نزدیک دست زن برد.
زن کاغذ را گرفت:این چیه؟
شانه بالا انداخت و ادامه داد:اگه ممکنه برام بخونیدش.آخه من نابینا هستم.
نویسنده:سهیل میرزایی
خرده داستان
صدا نمی آد
مرد گوشی را برداشت و شماره گرفت.
چند لحظه بعد زن از پشت خط گفت:بفرمایید؟…الو؟!…الو؟!!…چرا حرف نمی زنی؟!!!
مکث کرد و با لحن ملایم تری ادامه داد:عزیزم!..بهنام!؟…تویی؟…
من که بابت دیشب عذر خواستم.خواهش می کنم با من حرف بزن.
بهنام جان؟!!!….
مرد با صدای لرزانی گفت:عزیزم،من ام،نادر.
زن با صدای بلند جواب داد:صدا نمی آد..نمی شنوم چی میگی..بلندتر حرف بزن.
مرد به دهنی گوشی نگاه کرد.نیش خند زد و آن را سر جایش گذاشت.
از باجه که بیرون آمد دوستش پرسید:به کی تلفن زدی؟!
مرد گفت:به همسر سابقم!!!!
اسم مستعار
مرد از آیینه خودرو به زن نگاه کرد و گفت:سلام.اسم من حمید،اسم شما چیه؟
زن گفت: ناهید
مرد نیش خند زد و گفت:اسم واقعی ات رو به ام بگو.
زن زیر چشمی به او نگاه کرد و پرسید:اسم من به چه درد تو میخوره؟می خوای چه کار؟
مرد شانه بالا انداخت:هیچی.همین طوری.دوست دارم بدونم.
زن گفت:لادن.
نویسنده:سهیل میرزایی
خرده داستان
تمرین
مدت ها تمرین کرد تا همان آدمی شد که
همسرش،
دوست داشت شبیه او باشد.
و تازه،
آن وقت بود که فهمید،
همسرش
همان آدمی نیست که او انتظار داشت ،
باشد.
کلاغه به خونش نرسید
ـ برسه یا نرسه به حال من که فرقی نمی کنه.
ـ واسه چی این حرف و می زنی ؟
کلاغه آهی کشید و گفت:واسه این که من کلاغم.
نویسنده :سهیل میرزایی
خرده داستان
هدیه ی تولد

کلاغ، بال زنان پر عقابی را که به منقار داشت
جلوی چشم مترسک تکان داد.
روی سر اوایستاد. پر را گوشه ی کلاه او فرو کرد.
بال ها را باز کرد. جستی زد و
آمد روی دست مترسک:تولدت مبارک.
مترسک با خوشحالی فریاد زد:وای خدای من،ممنونم که به یاد من بودی.
کلاغ سر پایین انداخت:از هدیه ایی که برات آوردم،خوشت می آد؟
مترسک لبخند زد:این اولین و بهترین هدیه اییه که گرفتم.
و به کلاغ ها نگاه کرد که مشغول غارت محصول ذرت بودند.
نیش خند زد و گفت:خوب،البته خیلی هم ترسناک تر شدم.
هر دو خندیدند..
صدای شلیک چند گلوله به هوا بلند شد.
صدای بال زدن، غار غار کلاغ ها و سکوت…….
مترسک، چند پر سیاه رادید که رقصان از جلوی چشمش
گذشتند و روی زمین افتادند.
خواست تکانی بخورد.
کشاورز پای او را محکم تر از آن چه فکر می کرد در زمین فرو کرده بود…..!!!!
نویسنده:سهیل میرزایی
خرده داستان
تکرار۱

زن به پرنده نگاه کرد که به جوجه هایش غذا می داد.
آهی کشید:چی می شد اگه یه بچه داشتیم.
مرد گفت:اگه بخوای از میوه ی ممنوعه می خورم.
زن دست در نهر عسل فرو برد.همراه با جریان آن را
تکان داد و گفت:نه.نه،همان یک بار کافی بود.
تکرار۲
هابیل فربه ترین گوسفند را برای قربانی برد.
قابیل مرغوب ترین گندم را برد.
خداوند قربانی ی هر دو را پذیرفت.
او این بار انسان را از آب،باد،خاک،آتش و کمی موم عسل آفریده بود.
تکرار۳
- داشتی به چی فکر می کردی؟
زن آه کشید:داشتم به زمین فکر می کردم.
- ولی اون جا ما خیلی اذیت شدیم.یادت که نرفته؟
زن به آسمان نگاه کرد:در عوض چیزی داشتیم که مال خودمون بود.
- اشتباه نکن.من و تو هیچی از خودمون نداشتیم.
زن دست در نهر عسل کرد.به نقطه ایی خیره شد:چرا داشتیم.
- چی داشتیم؟
زن کمی از عسل را چشید و گفت:آزادی.
کلاغی از روی شاخه ی درختی پرید.
ماری از کنار پای مرد رد شد.
همهمه ی حیوانات فضای بهشت را پر کرده بود.
شیطان، پشت درختی ایستاده بود و با خوش حالی دست به هم می مالید.
فرشته ها، نگران و مضطرب، به خداوند خیره شده بودند.
خدا، متفکرانه به زمین نگاه کرد و سر تکان داد.
نویسنده:سهیل میرزایی
کنسرت
بیرون سالن کنسرت ازدحام زیادی دیده میشد. مردم از صبح زود جمع شده بودند تا بعد از سالها هنرنمایی بزرگترین نوازنده کشورشان را از نزدیک ببیند. اتوموبیلهای گران قیمت پشت سر هم در مقابل سالن توقف میکردند، مردها شیکپوش و زنهای آراسته از آنها پیاده میشدند. هر لحظه بر تعداد جمعیت مشتاق افزوده میشد. ویولون نواز نابینایی با لباس ژنده بین جمعیت ایستاده بود و با تمام توان سعی می کرد توجه مردم را جلب کند. هر چند سرو صدای زیاد جمعیت مانع از این بود که صدای سازش به درستی شنیده شود. چند تا بچه دور او را گرفته بودند و با اشتیاق به صدای سازش گوش میکردند. چند اسکناس خرد در مقابلش روی زمین ریخته بود. درهای سالن باز شد و مردم بلیط به دست وارد سالن شدند.
&
Copyright © 2008 Agape. All rights reserved. Valid 



