بابک برزه گر ازراهی به سمت شهر میرفت ناگهان برتان ( پنجمین فرشته ترس ) براو ظاهر شد .برتان از بابک ادای به دین راطلبید وبابک هیچ برای جبران نداشت , برتان از برزگر راه درروازهی ۳۵ ابشار را خواست... (ادامه مطلب)
زنی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید. او برروی یک صندلی دستهدار نشست و در آرامش شروع... (ادامه مطلب)
پاسی از شب گذشته بود . رسول تله خوران از سینه کش دیوارهای کاه گلی حرکت می کرد و گه گاه دستش را به دیوار تکیه می داد تا زمین نخورد. اول مرا نشناخت ، بعد که کامل لباس های... (ادامه مطلب)
نویسنده : عزیز معتضدی ساعت پنج صبح یا کمی زودتر شهاب از خواب پرید. او که عادت به سحرخیزی نداشت با شگفتی در رختخواب غلتی زد و به صدای دور و غریب پرنده ای بر شاخه درخت گوش داد. چکاوک... (ادامه مطلب)