Posts Tagged ‘داستان’

بابلین

یکشنبه, ۱۶م اسفند, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : PowerH

بابک برزه گر ازراهی به سمت شهر میرفت ناگهان برتان ( پنجمین فرشته ترس ) براو ظاهر شد .برتان
از بابک ادای به دین راطلبید وبابک هیچ برای جبران نداشت , برتان از برزگر راه درروازهی ۳۵ ابشار را
خواست وبابک هم از برای ادای دینش ۱۲ نشانه رابه اموخت که اگر همهی ان ها ابیابد میتوتند [...]

بیسکویت

دوشنبه, ۲۳م آذر, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : محمد

زنی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.
او برروی یک صندلی دسته‌دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد…
در کنار او یک بسته بیسکویت بود و مردی در کنارش نشسته بود [...]

پدرسوخته – دانیال قندی

جمعه, ۲۰م شهریور, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : دانیال قندی

پاسی از شب گذشته بود . رسول تله خوران از سینه کش دیوارهای کاه گلی حرکت می کرد و گه گاه دستش را به دیوار تکیه می داد تا زمین نخورد. اول مرا نشناخت ، بعد که کامل لباس های پلو خوریم رو ورانداز کرد و با صدایی که رمقی براش نمونده بود گفت:
” تموم [...]

پرستـــــو

سه شنبه, ۱۶م مهر, ۱۳۸۷ ارسال شده توسط : محمد

نویسنده :
عزیز معتضدی
ساعت پنج صبح یا کمی زودتر شهاب از خواب پرید. او که عادت به سحرخیزی نداشت با شگفتی در رختخواب غلتی زد و به صدای دور و غریب پرنده ای بر شاخه درخت گوش داد. چکاوک بود که شادمانه طلوع صبح و آغاز روز دیگری را نوید میداد. احساسی شیرین مثل یک رویای [...]