غریزه
مرد به چهره ی زیبای زن نگاه کرد و گفت:دوست دارم.
زن،سر به زیر انداخت:من ام همین طور.
مرد لبخند زد:واقعن؟!
زن همان طور که با دانه های مروارید گردن بند بازی می کرد،
سر بالا آورد.یه چشم او خیره شد و گفت:واقعن!!!
... (ادامه مطلب)
سنگ و شیشه
سنگ از کمان پسرک رها شد.
به سینه ی شیشه خورد.آن را شکست.
کنار خورده های آن نشست.
شیشه که صد پاره شده بود نالید:خدایا شکرت.
سنگ با تعجب گفت:خدایا شکرت!؟
شیشه،شکسته بسته گفت:وقتی که تنها باشی همنشینی
با سنگ ام موهبتی ست.
نقاب
مرد گوشی را برداشت.به شماره نگاه کرد.
آن را در گوش گذاشت.
زن از پشت خط گفت:سلام.وقت داری با هم حرف بزنیم؟
- سلام
و زیر چشمی به زن٬ که کنارش نشسته بود٬نگاه کرد:الان نه.
- همسرت... (ادامه مطلب)
مزاحم که نیستم؟
زنگ تلفن چند بار صدا کرد.
زن،بدون این که چشم باز کند، دست دراز کرد.
گوشی را برداشت:مردم آزار
آن را در گوش اش گذاشت:بفرمایید؟
مرد از پشت خط گفت:مزاحم که نیستم؟
زن آهسته چشم باز کرد.به ساعت دیواری که نیمه شب رانشان می داد... (ادامه مطلب)
سفید،زرد،همه ی رنگ ها.
ـ مامان!یه سوال بپرسم؟
زن کتابچه ی سفید را بست. آن را روی میز گذاشت: بپرس عزیزم.
- مامان خدا زرده؟
آدم برفی ۱ پسرک،آدم برفی را فراموش کرده بود که به یک باره برف تابستانی شروع به باریدن کرد. آدم برفی ۲ پسرک هویج را روی میز آشپزخانه گذاشت. بو کشید:بازم سوپ؟! مادر به هویج نگاه کرد:از کجا آوردی؟ پسرک... (ادامه مطلب)
شما با این آقا چه نسبتی دارید؟ در باز بود.وارد ساختمان شد.همه چیز آن جا به هم ریخته بود. بادست جلوی بینی اش را گرفت:چه بوی گندی! داد زد:کجایی بی معرفت؟نادر؟خودت رو کجا قایم کردی؟ در یکی از اتاق ها... (ادامه مطلب)
پرواز شماره ۳۴۷ فرانکفورت _ تهران با کمی تاخیر روی باند می نشیند. نیما احساس دلهره و اضطراب عجیبی دارد. نه به خاطر ۶ ساعت پرواز و نه به خاطر اینکه نامزدش را به ایران می آورد. بیشتر به خاطر... (ادامه مطلب)