Posts Tagged ‘خرده داستان’

خرده داستان

یکشنبه, ۲۲م آذر, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : محمد

((آدرس))

 

دختر دست روی شانه ی زن گذاشت.

زن که کمی ترسیده بود،رو به او کرد:بفرمایید؟

دختر کاغذی از کیف در آورد. با حرکات دست از او خواست تا

آدرس را به او نشان دهد و آن را نزدیک دست زن برد.

زن کاغذ را گرفت:این چیه؟

شانه بالا انداخت و ادامه داد:اگه ممکنه برام بخونیدش.آخه من نابینا هستم.

 

 

نویسنده:سهیل میرزایی

 

 

 

 

خرده داستان

سه شنبه, ۱۹م آبان, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : محمد

صدا نمی آد

 

مرد گوشی را برداشت و شماره گرفت.

چند لحظه بعد زن از پشت خط گفت:بفرمایید؟…الو؟!…الو؟!!…چرا حرف نمی زنی؟!!!

مکث کرد و با لحن ملایم تری ادامه داد:عزیزم!..بهنام!؟…تویی؟…

من که بابت دیشب عذر خواستم.خواهش می کنم با من حرف بزن.

بهنام جان؟!!!….

مرد با صدای لرزانی گفت:عزیزم،من ام،نادر.

زن با صدای بلند جواب داد:صدا نمی آد..نمی شنوم چی میگی..بلندتر حرف بزن.

مرد به دهنی گوشی نگاه کرد.نیش خند زد و آن را سر جایش گذاشت.

از باجه که بیرون آمد دوستش پرسید:به کی تلفن زدی؟!

مرد گفت:به همسر سابقم!!!!

 

 

اسم مستعار

 

مرد از آیینه خودرو به زن نگاه کرد و گفت:سلام.اسم من حمید،اسم شما چیه؟

زن گفت: ناهید

مرد نیش خند زد و گفت:اسم واقعی ات رو به ام بگو.

زن زیر چشمی به او نگاه کرد و پرسید:اسم من به چه درد تو میخوره؟می خوای چه کار؟

مرد شانه بالا انداخت:هیچی.همین طوری.دوست دارم بدونم.

زن گفت:لادن.

 

 

نویسنده:سهیل میرزایی

خرده داستان

چهارشنبه, ۱م مهر, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : محمد

تمرین

 

مدت ها تمرین کرد تا همان آدمی شد که

همسرش،

دوست داشت شبیه او باشد.

و تازه،

آن وقت بود که فهمید،

همسرش

همان آدمی نیست که او انتظار داشت ،

باشد.

 

 

کلاغه به خونش نرسید

 

ـ برسه یا نرسه به حال من که فرقی نمی کنه.

ـ واسه چی این حرف و می زنی ؟

کلاغه آهی کشید و گفت:واسه این که من کلاغم.

 

 

نویسنده :سهیل میرزایی

خرده داستان

چهارشنبه, ۱۸م شهریور, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : محمد

هدیه ی تولد

 

کلاغ، بال زنان پر عقابی را که به منقار داشت

جلوی چشم مترسک تکان  داد.

روی سر اوایستاد. پر را گوشه ی کلاه او فرو کرد.

بال ها را باز کرد. جستی زد و

آمد روی دست مترسک:تولدت مبارک.

مترسک با خوشحالی فریاد زد:وای خدای من،ممنونم که به یاد من بودی.

کلاغ سر پایین انداخت:از هدیه ایی که برات آوردم،خوشت می آد؟

مترسک لبخند زد:این اولین و بهترین هدیه اییه که گرفتم.

و به کلاغ ها نگاه کرد که مشغول غارت محصول ذرت بودند.

نیش خند زد و گفت:خوب،البته خیلی هم ترسناک تر شدم.

هر دو خندیدند..

صدای شلیک چند گلوله به هوا بلند شد.

صدای بال زدن، غار غار کلاغ ها و سکوت…….

مترسک، چند پر سیاه رادید که رقصان از جلوی چشمش

 گذشتند و روی زمین افتادند.

خواست تکانی بخورد.

کشاورز پای او را محکم تر از آن چه فکر می کرد در زمین فرو کرده بود…..!!!!

 

 

نویسنده:سهیل میرزایی

 

 

خرده داستان

شنبه, ۳۱م مرداد, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : محمد

تکرار۱

 

 

 

زن به پرنده نگاه کرد که به جوجه هایش غذا می داد.

آهی کشید:چی می شد اگه یه بچه داشتیم.

مرد گفت:اگه بخوای از میوه ی ممنوعه می خورم.

زن دست در نهر عسل فرو برد.همراه با جریان آن را

تکان داد و گفت:نه.نه،همان یک بار کافی بود.

 

تکرار۲

 

 

 

هابیل فربه ترین گوسفند را برای قربانی برد.

قابیل مرغوب ترین گندم را برد.

خداوند قربانی ی هر دو را پذیرفت.

او این بار انسان را از آب،باد،خاک،آتش و کمی موم عسل آفریده بود.

 

تکرار۳

 

 

- داشتی به چی فکر می کردی؟

زن آه کشید:داشتم به زمین فکر می کردم.

- ولی اون جا ما خیلی اذیت شدیم.یادت که نرفته؟

زن به آسمان نگاه کرد:در عوض چیزی داشتیم که مال خودمون بود.

- اشتباه نکن.من و تو هیچی از خودمون نداشتیم.

زن دست در نهر عسل کرد.به نقطه ایی خیره شد:چرا داشتیم.

- چی داشتیم؟

زن کمی از عسل را چشید و گفت:آزادی.

کلاغی از روی شاخه ی درختی پرید.

ماری از کنار پای مرد رد شد.

همهمه ی حیوانات فضای بهشت را پر کرده بود.

شیطان، پشت درختی ایستاده بود و با خوش حالی دست به هم می مالید.

فرشته ها، نگران و مضطرب، به خداوند خیره شده بودند.

خدا، متفکرانه به زمین نگاه کرد و سر تکان داد.

 

 

 

 

 

 

نویسنده:سهیل میرزایی

 

 

خرده داستان

جمعه, ۲م مرداد, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : محمد

محبت

 

دخترک بر خلاف همیشه که به هر رهگذری می رسید،

آستین لباس او را می کشید تا یک بسته آدامس به او بفروشد.

این بار رو به روی زنی که روی صندلی پارک نشسته و نوزادش

 را در آغوش گرفته،ایستاده بود و او را نگاه می کرد.

گاه گاهی که زن به نوزاد لبخنند می زد،لب های دخترک نیز

 بی اختیار از هم باز می شد.

مدتی گذشت،دخترک از جعبه بسته ای برداشت و جلو روی

زن گرفت.

زن رو به سمت دیگری کرد:برو بچه،آدامس نمی خوام.

دخترک گفت:بگیر.پولی نیست.

 

 

میوه

 

دخترک روی میوه دست کشید.آن را نزدیک چشمش برد.

بو کرد.

لبخندزد:چه قدر قشنگه.چه قدر ام توپوله.

مکثی کرد و پرسید:مامان اسمش چیه؟

زن به چشم بی فروغ او نگاه کرد.

آب دهان را فرو داد و گفت:توت فرنگی عزیزم.

 

از نوع کاملن واقعی!

 

- مرد دست  روی سر پسرک کشید:تو چی می خوای؟

پسرک کمی فکر کرد.لب ورچید:خوب ،من خیلی چیزا می خوام.

-مثلن

-خوب،یه اتاق با کلیه امکانات.

-تو که الان ام داری.

پسر خندید:منظورم اتاقی بود که به سلیقه ی خودم باشه

.تمام وسایلش با نظر من باشه

-خوب،خوب.دیگه چی؟

- یه قایق تفریحی.

مرد سری تکان داد و در همان حال بالا را نگاه کرد:عالیه.

صدای بگو مگوی زن و مرد از داخل اتاق دیگر به گوش می رسید.

پسر آهی کشید:و البته یه پدر و مادر کاملن واقعی.

بگو مگوی زن بالا گرفت.

.اونا کور شدن.باید دستشون رو گرفت.عصا هم فکر بدی نیست.

سر تکان داد:یه پدر و مادر….واقعی. 

مکث کرد:این چیزی ی که بیشتر از همه چیز  تو دنیا بهش نیاز دارم.

مرد دست روی سر او کشید:من و مادرت توافق کردیم که تو پیش ما باشی.

پسر به چشم او نگاه کرد:پاپا چی؟

مرد شانه بالا انداخت.

پسر شانه بالا انداخت و لب ورچید.

زن در اتاق را باز کرد:چی شد؟

مرد دست رو سر پسرک کشید . از کنارش بلند شد.به سمت زن رفت.

شانه بالا انداخت.

زن چند اسکناس از کیف در آورد و روی میز گذاشت:خواستی بیایی لازمت می شه.

زن و مرد که رفتند، پول ها را از روی میز برداشت.آن را در جیب چپاند.

از خانه بیرون آمد.یک راست به شکلات فروشی رفت وتمام پول را پاستیل خرید.

 

تنهایی

-تنهام.

-من ام تنهام.

-مثل هم ایم.

-یعنی تو هیچ کس رو نداری؟

-پیرمرد چرخ گاری اش را نشان داد:همه کس و کار من تو این گاریه.

-منظورت عکسای یادگاریه؟سکه قدیمی و در باز کن و…

-پیرمرد خندید:نه.نه.منظورم خاکستری ی که ازشون به جا مونده.

- خاکستر!

-اونا این جا هستن.

-پس چرا می گی تنهام؟

پیرمرد کمی فکر کرد و گفت:شاید به خاطر اینه که خیلی گرسنه ام.

نگاهی به دور و بر کرد:ولی مثل این که تو واقعن تنهایی!

مرد جوان با انگشت اشاره به ستاره ی پر نوری اشاره کرد

رو به پیرمرد کرد:من سیرم.دروغ گفتم تنهام.من یه ستاره دارم.

با انگشت آن را نشان داد.انگار در هوا چیزی قاپید،

دست مشت کرد و آن را نشان پیرمرد داد:الان تو مشت امه.خیلی ساکته.

فقط با من حرف می زنه.

دست تکان داد،آن را نزدیک گوشش برد.انگشت جلو بینی گرفت.

آهسته گفت:الان خوابه.

پیرمرد به ستاره نگاه کرد:چیزی داری بخورم؟

مرد روی نیمکت درازکشید:آره تو کیسه یه ساندویچ هست.

و پشت به او کرد

پیرمرد ساندویچ را برداشت.به آن گاز زد.به ستاره نگاه کرد و به مرد

.ظرف خاکستر را محکم به سینه فشار داد.

 

نویسنده:سهیل میرزایی

 

 

خرده داستان

سه شنبه, ۲۶م خرداد, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : محمد

چشم ها

 

 

۱

پیرزن،نزدیک مرد که رسید،ایستاد.سلام کرد.

از داخل سبد شاخه گلی برداشت. به طرف او گرفت.

مرد چند سکه به او داد.  لبخند زنان گل را گرفت و بو کرد.

پیرزن کمی خم شد و آهسته گفت:چقدر عشق به شما می آد.

و رفت.

چند دقیقه بعد همسر مرد آمد و کنار اونشست.

مرد،گل را جلو روی اوگرفت:تو زیباترین چشمای دنیارو داری،عزیزم.

زن زیر و بر گل رانگاه کرد.بویید.دستان مرد را محکم در دست گرفت.

مرد نفس راحتی کشید.

 

 

۲

 

خیلی دلم می خواست وقتی دارم باهات حرف می زنم،تو چشمام نگاه کنی.

مرد،دست دور کمر زن حلقه کرد.او را به طرف خود کشید.

خیلی دلم می خواست از تو چشمام بفهمی چی می خوام.

مرد شروع کرد به بوسیدن موهای زن.

زن موهایش را کنار زد.مرد گردن او را بوسید.

زن آه کشید.

مرد سرک کشید:چیزی شده؟

زن بازویش را خواراند:نه.کارت رو بکن.

 

 

۳

می خواستم یه چیزی رو اعتراف کنم.

زن، قلم را توی رنگ آبی زد و روی بوم حرکت داد:بگو.می شنوم.

راستشو بخوای تو چشمای خیلی قشنگی داری.

زن ،نیش خند زد.

مرد بدون این که سر بالا بیاورد ادامه داد:چشمای درشت طوسی رنگ.

و به نقطه ایی در دور دست خیره شد:این چشم ها هر کسی رو به طرف خودش می کشونه.

مگه نه؟

منظورت چیه؟!

منظور بدی نداشتم.فقط بدون که من ام چشمات رو خیلی دوست دارم.خیلی…

زن قلم را کنار بوم گذاشت. دست پاک کرد و از جیب شلوار چند اسکناس در آورد

 و به او داد:کافیه؟

پشت بوم نشست.

رو به مرد کرد که  پول می شمرد:حالا قشنگ تر شدم.نه؟!

مرد پول را در جیب گذاشت و بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق بیرون رفت.

زن،قلم مو را برداشت.آن را آغشته به همه ی رنگ ها کرد و

مشغول  رنگ آمیزی بوم شد:عوضی…

 

 

 

۴

 

خواهش می کنم واسه یه بارم که شده تو چشمام نگاه کن،بی انصاف.

مرد، سر پایین انداخته بود.

زن، بغضش ترکید:شد ۷ سال.

مرد بغض فرو داد:تقصیر خودته.

فقط یه لحظه نگاه کن.

اون بار ام همه چیز تو یه لحظه اتفاق افتاد.

ولی این دفعه فرق می کنه.

خوب تو یه لحظه قراره چی رو ببینم؟

تو نگاه کن.

نه فایده نداره.

خواهش می کنم.

باشه، ولی فقط یه لحظه.

زن،ایستاد.خودش را مرتب کرد.

مرد سر بالا آورد:تو؟!

زن،اشک از گوشه ی چشمش جاری شد.سر تکان داد:منو بخشیدی؟

مرد سر پایین انداخت.

زن،دست زیر چانه ی او گذاشت.آن را بالا آورد:نه.دیگه نه.

مرد مستقیم در چشمان زن نگاه کرد:دیر شده.دیر

زن، سر پایین انداخت.

 

 

۵

 

تو چشمای من چی بود که تو رو عاشق خودش کرد؟

مرد کمی از قهوه را نوشید.به برجستگی سینه ی زن نگاه کرد.

و به گردن بند الماسی که به دور گردنش بود.

پشت به صندلی زد و گفت:عشق.

زن دست او را در دست گرفت:تو یه مرد کاملی.

مرد دست او را بوسید.آن را به گونه مالید و در همان حال به زنی که روبرویش اشسته بود،

چشمک زد.! 

 

 

 

نویسنده:سهیل میرزایی

 

 

 

 

 تقدیم به چشمانی که عشق را معنی می کند.

                 

خرده داستان

پنجشنبه, ۳۱م اردیبهشت, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : محمد

یک و دو

 

ـ چرا اینقدر ساکتی؟

ـ چی بگم؟!

مکثی کرد:چرا این طوری نگاه می کنی؟!

 خودش را بر انداز کرد :نکنه،منظورت؟!

یک،سر تکان داد.

ـ هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.

ـولی تو که می گفتی با اون،خیلی چیزا عوض می شه!

دو،به نقطه ایی خیره شد:آره.گفتم.

ـ چیزی ام عوض شد؟!می دونی،که خیلی برام مهّمه.

ـ نه.شاید ام… منظورم، اون یکی !!!

یک،با تعجب پرسید:نه؟!تو داری درباره ی چی حرف می زنی؟!

دو،فریاد زد:دندانه ها!!!!!

 

تو چی می خواهی؟

 

ـ تو چی می خواهی؟

یک،فریاد زد: من یه  عالمه صفر می خوام که یه گوشه بشینم و یکی یکی اونارو جلوم بچینم.

صفر مدتی فکر کرد و جواب داد:ولی من فقط یه دونه یک می خوام که اونو پشت سرم بذارم.

 

 

 

نویسنده:سهیل میرزایی