محبت

دخترک بر خلاف همیشه که به هر رهگذری می رسید،
آستین لباس او را می کشید تا یک بسته آدامس به او بفروشد.
این بار رو به روی زنی که روی صندلی پارک نشسته و نوزادش
را در آغوش گرفته،ایستاده بود و او را نگاه می کرد.
گاه گاهی که زن به نوزاد لبخنند می زد،لب های دخترک نیز
بی اختیار از هم باز می شد.
مدتی گذشت،دخترک از جعبه بسته ای برداشت و جلو روی
زن گرفت.
زن رو به سمت دیگری کرد:برو بچه،آدامس نمی خوام.
دخترک گفت:بگیر.پولی نیست.
میوه
دخترک روی میوه دست کشید.آن را نزدیک چشمش برد.
بو کرد.
لبخندزد:چه قدر قشنگه.چه قدر ام توپوله.
مکثی کرد و پرسید:مامان اسمش چیه؟
زن به چشم بی فروغ او نگاه کرد.
آب دهان را فرو داد و گفت:توت فرنگی عزیزم.
از نوع کاملن واقعی!
- مرد دست روی سر پسرک کشید:تو چی می خوای؟
پسرک کمی فکر کرد.لب ورچید:خوب ،من خیلی چیزا می خوام.
-مثلن
-خوب،یه اتاق با کلیه امکانات.
-تو که الان ام داری.
پسر خندید:منظورم اتاقی بود که به سلیقه ی خودم باشه
.تمام وسایلش با نظر من باشه
-خوب،خوب.دیگه چی؟
- یه قایق تفریحی.
مرد سری تکان داد و در همان حال بالا را نگاه کرد:عالیه.
صدای بگو مگوی زن و مرد از داخل اتاق دیگر به گوش می رسید.
پسر آهی کشید:و البته یه پدر و مادر کاملن واقعی.
بگو مگوی زن بالا گرفت.
.اونا کور شدن.باید دستشون رو گرفت.عصا هم فکر بدی نیست.
سر تکان داد:یه پدر و مادر….واقعی.
مکث کرد:این چیزی ی که بیشتر از همه چیز تو دنیا بهش نیاز دارم.
مرد دست روی سر او کشید:من و مادرت توافق کردیم که تو پیش ما باشی.
پسر به چشم او نگاه کرد:پاپا چی؟
مرد شانه بالا انداخت.
پسر شانه بالا انداخت و لب ورچید.
زن در اتاق را باز کرد:چی شد؟
مرد دست رو سر پسرک کشید . از کنارش بلند شد.به سمت زن رفت.
شانه بالا انداخت.
زن چند اسکناس از کیف در آورد و روی میز گذاشت:خواستی بیایی لازمت می شه.
زن و مرد که رفتند، پول ها را از روی میز برداشت.آن را در جیب چپاند.
از خانه بیرون آمد.یک راست به شکلات فروشی رفت وتمام پول را پاستیل خرید.
تنهایی
-تنهام.
-من ام تنهام.
-مثل هم ایم.
-یعنی تو هیچ کس رو نداری؟
-پیرمرد چرخ گاری اش را نشان داد:همه کس و کار من تو این گاریه.
-منظورت عکسای یادگاریه؟سکه قدیمی و در باز کن و…
-پیرمرد خندید:نه.نه.منظورم خاکستری ی که ازشون به جا مونده.
- خاکستر!
-اونا این جا هستن.
-پس چرا می گی تنهام؟
پیرمرد کمی فکر کرد و گفت:شاید به خاطر اینه که خیلی گرسنه ام.
نگاهی به دور و بر کرد:ولی مثل این که تو واقعن تنهایی!
مرد جوان با انگشت اشاره به ستاره ی پر نوری اشاره کرد
رو به پیرمرد کرد:من سیرم.دروغ گفتم تنهام.من یه ستاره دارم.
با انگشت آن را نشان داد.انگار در هوا چیزی قاپید،
دست مشت کرد و آن را نشان پیرمرد داد:الان تو مشت امه.خیلی ساکته.
فقط با من حرف می زنه.
دست تکان داد،آن را نزدیک گوشش برد.انگشت جلو بینی گرفت.
آهسته گفت:الان خوابه.
پیرمرد به ستاره نگاه کرد:چیزی داری بخورم؟
مرد روی نیمکت درازکشید:آره تو کیسه یه ساندویچ هست.
و پشت به او کرد
پیرمرد ساندویچ را برداشت.به آن گاز زد.به ستاره نگاه کرد و به مرد
.ظرف خاکستر را محکم به سینه فشار داد.
نویسنده:سهیل میرزایی