Posts Tagged ‘خاطرات یک عاقد’

خیاط در کوزه افتاد

چهارشنبه, ۹م دی, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : محمد

به خاطر ابراز لطفتان برای قالب جدید صمیمانه ممنونم. این قالب سلیقه و هدیه دوستیست به نام مژده با نشانی http://www.2khmal.ir/ که برای یک عاقد تهیه و ارسال نموده اند که از ایشان ممنونم.

مشغول بودم به خواندن خطبه. همه جا سکوت بود و گوینده ، تنها عاقد. ناگاه موردهجوم قرار گرفتم. هجوم فشار برای عطسه کردن. اگر به عطسه مبارکه اجازه می دادم به عرض اندام ،  از آنجا که می دانستم در باور عامه عطسه نشانه غیبی برای انجام ندادن کاریست ، همه چیز خراب می شد و ممکن بود دل عروس و داماد را خدشه افتد . به من بسیار سخت گذشت. سخت. به سرعت صیغه را خوانده و خواستم از سالن عقد خارج شوم. به محض باز کردن در و قدم گذاشتن به بیرون سالن توان مقابله را از دست دادم و به شدت عطسه سردادم. دیگر کسی به عطسه توجهی نمی کرد آنها داشتند دست می زدند و شادی می کردند. آنها دیگر بد به دلشان راه نمی دادند و من به پست جدید اندیشیدم که خودم سوژه اش می شوم.

تجربه یک عاقد : خیاط هم در کوزه می افتد.

حاجیه خانوم

سه شنبه, ۸م دی, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : محمد

“آماده هستند  . فقط پدر عروس به شدت اصرار داره که قبل از اسم دخترش حتما ” حاجیه ” گفته بشه.” منشیم بود که این مسئله رو خاطرنشان ساخت.

وارد سالن عقد شدم و مطابق معمول کنار پدر عروس و داماد نشستم. خوش و بش و تبریکی گفتم و خواستم شروع کنم که پدر عروس گفت : حاج آقا دخترم حاجیه خانومه لطفا قبل از اسمش بگید. گفتم که ما معمولا از القابی مثل دکتر و مهندس و حاج و … استفاده نمی کنیم. گفت : آخه نمیشه خوب حاجیه دیگه. پدر داماد هم به کمکم آمد و گفت : حالا چه فرقی داره خوب نگه حاجی چی می شه ؟! این جمله پدر داماد به ایشان برخورد و بلافاصله حرفش را قطع کرد که : فرق داره آقا فرق داره.

دیدم که این مجادله ممکن است ادامه یابد . یواشکی به پدر عروس گفتم. بهتر از هرچیزی لفظ ” دوشیزه” است که گفته بشه. این مهمه. پدر عروس لختی اندیشید و رضایت داد تا به جای حاجیه خانوم بگویم دوشیزه خانوم.

تجربه یک عاقد : دردی دوا نمی کند نام و نشان ، آنچه مهم است درونیست نهان.

تجربه یک خواننده :( ماه) : به به قالب نو مبارک.لفظ حاجی یا حاجیه مهم نیست. مهم مفهوم حاجی شدن است و تغییر ذات و دورن و افکار و عقاید ما قبل و بعد از حاجی شدن! ولی ماها فقط به القاب و الفاظ بها می دیم.

داماد قاتل!

دوشنبه, ۷م دی, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : محمد

دستهای لرزان مرد میانسال که از پیراهن سیاهی در آمده بود ، در پاکت را باز کرد و نامه دادگاه را دست من داد. نامه را خواندم و پرسیدم : جریان چیه ؟ تاب نیاورد تا سرپا بایستد در مقابل کانتر دفتر خانه . پس با اشاره من نشست. رفتم و کنار دستش نشستم . حلقه اشک را از پس عینکش می توانستی تشخیص داد.

” ظهر بود. نان سنگکی گرفته بودم و به سمت خونه می رفتم. سرکوچه شلوغ بود. چند ماشین پلیس و مردم زیادی جمع شده بودند. ترس برم داشت. نزدیکتر که شدم ، فهمیدم سروصدا از خونه منه. نفهمیدم چی شد. وقتی وارد خونه شدم جسد بیجان دختر و زنم رو دیدم که خون آلود روی برانکارد بودن  و داشتن به طرف آمبولانسها  می بردنشون. همه جای خونه خون بود و گلوله های زیادی که درو دیوار رو پر کرده بود.”

مرد گریان ادامه داد و گفت که داماد ناجوانمرد ، دختر مرد (زن خود) و مادر زنش را با هم به رگبار گلوله بسته بود.

نامه را بادقت بیشتری خواندم. دادگاه برای مراحل اعدام داماد قاتل به کپی شناسنامه اش نیاز داشت و از دفتر خانه خواسته بود در اختیارش بگذارد.

تجربه یک عاقد : روزگار غریبیست نازنین…. روزگار غریبیست.

تجربه یک خواننده :( مونا) : ای کشته که را کشتی تا کشته شدی زار/ تا باز که او را بکشد آنکه تو را کشت؟؟؟؟

پدر ، داماد ، عروس

چهارشنبه, ۲م دی, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : محمد

دوستان گلم! امروز به مسافرت می روم. می دانید که کار ما تعطیلی بردار نیست مگر در چنین ایامی . فکر می کنم دوشنبه آینده بتوانم آپ کنم. منتظرتان خواهم بود. اما امروز :

ریشش را خوب تراشیده و شانه ای کم دقت به موهای جو گندمی سرش زده بود و استخوانهای برجسته صورت لاغرش با جویدن آدامس پرحجمی خودنمایی کرده و بالا و پایین می رفتند. پدر عروس  بود و کمی کم سواد.

عروس و داماد بندی از عقدنامه را که تعیین می کرد تا پس از طلاق نیم اموال پسر به دختر تعلق بگیرد ، امضا نکرده بودند. برای پدر عروس حسب وظیفه باید توضیح می دادیم. پدر ابتدا موضوع را نمی گرفت اما سرانجام متوجه شد و مخالفت کرد. عروس اما نگذاشت این مخالفت ادامه یابد و گفت : “بابا ما خودمون توافق کردیم. طلاق چیه.” داماد هم توضیح داد که اگه خدای نکرده طلاقی باشه ۱۱۰ سکه مهریه بهش تعلق می گیره. پدر عروس ملتمسانه گفت : حالا یه امضا مگر چقدر سخته ؟! عروس به پدر چشم غره رفت و پدر ناچار رضایت داد. او نمی دانست که دختر به سادگی خود را از یک حق قانونی محروم می کند. حقی که می تواند در صورت بروز اتفاقی چون طلاق! بر روی بخشیدن یا نبخشیدنش فکر کند.

تجربه یک عاقد : استفاده از ظرفیت های قانونی برای ازدواج پسندیده است.

تجربه یک خواننده :( تازه عروس ) : دختری از آشنایان ما، در مراسم بله برون گفت که خواب دیده است مهریه اش باید 14 سکه باشد. روزی که برای طلاق رفته بودند، داماد آن روز که ادعای مایه‌داری‌اش گوش فلک را کر می‌کرد، حتی پول شاهد خود را هم از دختر گرفته بود. این دختر بیچاره به همان 14 سکه هم نرسید، اما اعتراف کرد که ماجرای خواب هم دروغ بوده و داماد از او چنین چیزی خواسته بوده!

اندکی صبر…

سه شنبه, ۱م دی, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : محمد

ندا برآورد دخترکی ایستاده در کنار عروس و داماد که : عروس خانم زیرلفظی می خوان. مادر داماد دست برد از کیف سیاه مبارکه برگه ایران چکی در آورد و در دستان عروس نهاد. لحظاتی بعد بانوی دیگری با لباس مجللی ، پول در دست آمد و در دستان عروس گذاشت. زن دیگری آمد و پولی داد و رفت. دیگران هم برای اینکه جا نمانند هرکدام پول و هدیه در دست آمدند و حساب خود صاف کردند. رفت و آمد شدت گرفت و تقریبا همه بانوان هدایای سرعقد خود را دادند و در جایگاه خود نشستند.

بنده هم در این هنگامه خطبه می خواندم و بانوان هنگام نشناس هی می آمدند و هی می رفتند. آبی را که آن خانم مجلل پوش ریختند و خطبه عقد را با  مراسم هدیه دادن اشتباه گرفتند ، عقد دو جوان را به صحنه آمد و شد بدل کرد ، دریغ از یک تصویر درست و حسابی برای فیلمبردار.

تجربه یک عاقد : اندکی صبر ، اندکی دقت…. می تواند از بروز چنین ماجراهایی پیشگیری کند.

تجربه یک خواننده : ( لادن) :خیلی جالبه که به چه چیزهایی دقت می کنید! معلومه که تمام حواستون سر عقد ، پیدا کردن سوژه برای وبلاگه

فوق لیسانس

دوشنبه, ۳۰م آذر, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : محمد

مرد بادی در غبغب انداخت و دست در جیب شلوار سیاهی که در زیر کت چهارخانه ای پوشیده و کراواتی را قدری ناشیانه چاشنی خوشتیپیش کرده بود ، گفت : “”من خودم کارشناس ارشد مدیریت آموزشیم شما داری به من می گی ؟!”"

منشی دفترمان با کلافگی ادامه داد : نه آقای محترم توجه بفرمایید که توافق طرفین برای ما ملاکه. ما که نمی تونیم تحقیق کنیم ببینیم طلا خریده شده یا نه؟! اصلا شما چه نسبتی با زوجین دارید؟

مرد که با صدای بلند حرف می زد طوری که بقیه بشنوند گفت : من عموی عروس خانم هستم. … اصرار منشی را به اینکه به امضای برادرش پای برگه ها احترام بگذارد و نگذارد کار بیشتر از این بیخ پیدا کند ، نپذیرفت و افزود : آمدیم و اینها طلا را نخریدند. آنوقت چکار باید بکنیم؟ شما چیزی ننویسید و بگذارید بخرند بعدا قید کنید.

فضاسازی فوق لیسانس محترم که دیگر جان اطرافیان را به لب آورده بود پدر داماد را به حرف آورد : خوب آقای محترم اینجا نوشته پنج میلیون جهیزیه باید خریداری بشه. آمدیم نخریدید اونوقت چکار باید بکنیم.

اختلاف ها شروع شد. جرو بحث به دعوا کشید.

ساعتی بعد آبها از آسیاب افتاد و فوق لیسانس محترم ( گمان می کنم بدشان نمی آید مدام این درجه علمی را تذکر دهم) با کراوات کج شده و کت در آورده در گوشه ای دور نشسته بود تا شاهد غضبناک عقد برادرزاده اش باشد.

تجربه یک عاقد : دخالت می کنم هر چیز و هر کار – دخالت بهر من هم کار و هم بار - گرم روزی زدست آید بگردم- برای آفرینش یاور و یار..

تجربه یک خواننده : (مامان محمدجواد):ای بابا .یک روز یه مجری رادیو که کمی هم هول شده بود از میهمانشان که دکترا داشت پرسید :ببخشید استاد شما اچ آی وی تونو از کجا گرفتین؟(منظورش پی اچ دی بود)

شهلا

یکشنبه, ۲۹م آذر, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : محمد

پس از پست پرسرو صدای قبلی با آمار بازدیدکنندگان نزدیک به رکورد و نظرات بسیار قابل تامل ، شما را به مهمانی عقد چندروز پیش می برم:

آقا اون موبایلو ازش بگیر!! این جمله را بعد از تاملی توجه برانگیز بنده به پدر عروس گفتم. ایشان با شروع خطبه من دست به موبایل شد تا شماره کسی را بگیرد و بالاخره گرفت. عروس که بله گفت موبایل را برد در گوشش . عروس کمرو هم از لای کلی تور سفید گوشی را به درون محفظه ساخته شده صورت فرو برد تا با آن شخص خوش و بش کند. من که کارم را ادامه داده بودم به یاد چند پست قبلی افتادم به نام (( دایی جان )) و دخالت نکردن را جایز ندانستم و جمله فوق را ادا کردم .

پدرعروس به زور از لابلای تور سفید ، گوشی را از دست عروس کشاند و ستاند و آمد کنار من نشست و ادامه داد : نه خداحافظی نکرد جون این آقا گفت گوشی را ازش بگیرم. داستان ادامه یافت و ایشان پس از گفتگو و توجیه مفصل وقایع اتفاقیه ، گوشی را به دهان بنده چسبانید که لابلای سخن ایشان خطبه می خواندم. به یاد خوانندگان افتادم و همانجا به فکر نام پست جدیدم. پس صفحه گوشی را نگاه کردم. نوشته بود شهلا….

تجربه یک عاقد : گویا خیلی فکر یا فرهنگ می خواهد که آدم بفهمد کجا چکار نباید بکند ؟! 

تجربه یک خواننده : (مشتاق) :  سلام
میگم عاقد جان! با توجه به این استعداد شگرف خوانندگان عزیز، به عاقد محترم پیشنهاد میکنم اگه یه روز وقت نکردن وبلاگشون رو بروز کنن، فقط یک کلمه بنویسن و برن!! دوستان گرامی خودشون زحمت داستان سازی و ماجراجویی رو میکشن

ازدواج موقت

شنبه, ۲۸م آذر, ۱۳۸۸ ارسال شده توسط : محمد

شال سیاه را به دور گردن حلقه کرده بود . وارد دفتر که شد نگاه دزدانه اش را حس کردم که پیرامون را می کاود. این نگاه متعلق به کسانیست که رازی را قصد افشا دارند. روبروی من که نشست سخن گفتن آغاز کرد با احتیاط. درد دلش را که آرام آرام بیان کرد وُ رفت، من ماندم و بار رنج زنی که با فرزندی در شکم به سوی آینده ای نامعلوم می رفت. فرزندی در شکم حاصل ازدواجی موقت با مردی که رفته بود و اثری از او نبود .راهنمائیش کردم. اما سرانجامش را از همان آن می توانستم حدس بزنم…

تجربه یک عاقد : ازدواج موقت پیامدهایی دارد ، گاه بس ناگوار. شما چه فکر می کنید؟

تجربه یک خواننده : (شمیم خانومی ) :یعنی کی بوده . شاید شوهر یا پدر یا برادر یکی از ماها ؟