
وقتی که سیگار و لای انگشتای پسرش دید,تو چشاش یه حلقه اشک جمع شد , درست مثل روزی که مهر طلاق و روی پیشونی دخترش خالکوبی کردن…
صداش هتوز تو گوشمه که میگفت :
هوشمندان سیاره نپلاد

وقتی که سیگار و لای انگشتای پسرش دید,تو چشاش یه حلقه اشک جمع شد , درست مثل روزی که مهر طلاق و روی پیشونی دخترش خالکوبی کردن…
صداش هتوز تو گوشمه که میگفت :
نویسنده : دانیال قندی
به مناسبت سالگرد ازدواجشان هر دو پشت میزی با شمع های روشن و غذاهای رنگارنگ نشسته بودند . زن کمی خم شد و مقداری از سوپ ای که پخته بود را در ظرف همسرش ریخت و خود بنابرعادت اش ، پیش از غذا شروع به خوردن سبزیجات رنگین کرد.
به سادگی می توانست [...]
با یک اضطراب و یک ترس ناخوشایند بیدار شد . چشمهایش را که باز کرد آسمان را بالای سرش دید . چند لحظه تند نفس کشید . از چه رو اینگونه ترسیده بود ؟ اصلا کجا بود ؟ چرا در فضای باز خوابیده بود ؟ مگر نبایستی درون تختش باشد ؟ یک رویای دیگر بود [...]