هنوز چشمانت با چشمانم عشق بازی می کند
شاید باور نکنی!!!
در تمام شعرهایم احساست می کردم …
ودلم این غم دان پر درد
این صندوقچه اسرارت هوای تو را بارها می کرد
و من قول تو را برای فردا ، بارها به او می دادم
و او مانند یک بچه از برای دیدنت
مدت ها غروب آفتاب را نظاره می کرد
و هنگامه شب مرا به اغما می کشاند….
و من عاجز از گفتن چیزها
و ندانسته ها بارها او را تنبیه می کردم…..!!!
نمیدانستم تو آنقدر برایم با ارزش بودی
که هم جسمم و هم دلم را
صدها بار به جان کندن کشاندم!

درود … بسیار زیبا و تاثیر گذار . چه خوب که باز هم برایمان بنویسید . پاینده باشید ، بدرود …
امیدوارم بهتر بنویسم، ممنون از محبتتان
قشنگ بود. آفرین
من فکر میکنم میتونی بهتر بنویسی
پاینده باشی