درددل باتو

این مطلب دراین تاریخ ارسال شده است پنجشنبه, ۲ مهر, ۱۳۸۸ در ساعت ۸:۱۶ ب.ظ

هنوز چشمانت با چشمانم عشق بازی می کند

شاید باور نکنی!!!

در تمام شعرهایم احساست می کردم …

ودلم این غم دان پر درد

این صندوقچه اسرارت هوای تو را بارها می کرد

و من قول تو را برای فردا ، بارها به او می دادم

و او مانند یک بچه از برای دیدنت

مدت ها غروب آفتاب را نظاره می کرد

و هنگامه شب مرا به اغما می کشاند….

و من عاجز از گفتن چیزها

و ندانسته ها بارها او را تنبیه می کردم…..!!!

نمیدانستم تو آنقدر برایم با ارزش بودی

که هم جسمم و هم دلم را

صدها بار به جان کندن کشاندم!



۳ نظر لـ درددل باتو

  1. Amitis توسط:

    ۴ مهر, ۱۳۸۸ در ساعت ۹:۱۱ ق.ظ

    درود … بسیار زیبا و تاثیر گذار . چه خوب که باز هم برایمان بنویسید . پاینده باشید ، بدرود …

  2. Fanuos توسط:

    ۴ مهر, ۱۳۸۸ در ساعت ۹:۵۱ ب.ظ

    امیدوارم بهتر بنویسم، ممنون از محبتتان

  3. بیگانه توسط:

    ۵ مهر, ۱۳۸۸ در ساعت ۱:۴۶ ب.ظ

    قشنگ بود. آفرین
    من فکر میکنم میتونی بهتر بنویسی
    پاینده باشی

دیدگاه‌تان را بنویسید:

*