دختری که آرزویش بر آورده شد..

از عزیزان ممنونم بابت نظراتی که در داستان قبلم دادید…نمیدونستم به چه نحوی باید جواب میدادم.و عذر میخواهم.

_____

littelgirlدخترک صبح از خواب تلخ بیدار شد و شروع کرد به نفس کشیدن..گشنه..تشنه بود..هیچ آوازی هم بلد نبود که با ان آواز بتواند صدایش خودش را خفه کند دخترک به دو رو اطرافش فکر کرد..به درونش تلخش که هزاران بدتر از تلخی شکر است فکر کرد..هیچ حسی او را وادار به زندگی کردن نمیکرد..فقط به این فکر میکرد و میخندید که باید الان بروم به خونم..!دخترک آهسته آهسته از رخت خواب خسته اش بلند شد و شروع کرد به جمع و جور کردن آنها..تمام گل های روی لهاف و دشک به او می خندیدند ..آری..همه برای مسخره کردن او آمده بودند..دخترک آدم معمولی نبود..دخترک خیلی ثروتمند بود..خیلی..دخترک سرمایه دار بزرگی بود و آن سرمایه ای که دخترک آن را داشت همان دشک او و لهافش بود که به آنها نگاه میکرد..قدم زنان به سمت سفره نانی رفت که کنار اطاق بود..صدای یکی از مخلوقات خدا او را آزار میداد اری صدای خروس او را آزار میداد ان خروس هم داشت او را مسخره میکرد..با خودش لحظه ای فکر کرد که باید او را خفه کنم.و از پنجره لبخند تلخی به او زد ..با تکه نانی که در دست داشت از خانه بیرون زد و به سمت خیابان میرفت که تاکسی سوار شود ..و قدم زنان که نفسش همانند باد سردی در می آمد به سمت خیابان میرفت و با یک دست به سمت یک تاکسی اشاره کرد..تاکسی ایستاد و سوار شد .همان لحظه پسرک وحشی صفت و انسانی توجه کنید انسانی سوار بر همان تاکسی شد و کنار آن دخترک نشست ..لحظه ای به خودش امد دخترک دید که آن پسر ران پایش را با هزار افتخار و شهوت به پای دخترک میمالد…همان لحظه دخترک از تاکسی پیاده شد..قدم زنان در کنار خیابان راه میرفت و همان لحظه یک ماشین بی ان و ۵۳۰ برای او بوق زد..دخترک خودش را به سمت پیاده رو کشاند…دخترک قیافه ی جذابی داشت..لبانی گوشتی چشمانی درشت و براق همانند سگی که به دنبال صاحبش میگردد..گونه های برجسته و..و..در پیاده رو که راه میرفت پیرمرد سیگار فروشی دهان کثیف و سمی اش را باز کرد و به دخترک اشاره ای کرد و گفت جان..!جووون..!دخترک با خودش لحظه ای فکر کرد که باید تند تر برود..دخترک از آن وقتی که مادرش پدر مادرش فوت کرده بودند یک حس بی کسی و بی حسی تمامش وجودش را گرفته بود و از تمامی خلق بدش می امد..و نمیتوانست با انها انس بگیرد..دخترک در خانه ی عمه ی خود زندگی میکرد که آن عمه هزاران بدتر از یک گرگ درنده بود..لحظه ای آرام گرفت و به سمت خیابان رفت تا دوباره سوار تاکسی شود..یک تاکسی برای او ایستاد که یک پیرمرد ۷۰ ساله ای راننده ی ان بود..سوار شد ..صدای بوق..بوی دود…بوی کثافت…بوی عرق تند..همه ی اینها دخترک را آزار میداد…در یک لحظه به خود آمد دید که پیرمرد دارد چشمان خون الود او را نگاه میکند و لبخند سردی به او میزند…دخترک شهوت ان پیرمرد را حس کرد و به از پنجره ی ماشین به بیرون نگاه کرد..ماشینی در کنار همان تاکسی راه میرفت که ۲ دختر در آن بودند که وقتی چشمانشان به چشمان دخترک افتاد چشمک تلخی به او زدند…دخترک میدانست که برخی همجنس باز هستند..خسته.کوفته..صدای بغض در درون دخترک بیچاره می آمد..یک زندان..یک درد..که کسی این درد ها را نمیفهمد..یک ندای درونی تلخ..آه..خستگی..آه تنفر..به خودش آمد دید که پیرمرد دهان کثیفش را باز کرد و به دخترک گفت چند سالته تو!!در همان لحظه دخترک صدایی از خود درآورد و گفت وایستا..!پیرمرد ایستاد و دخترک کرایه را در آورد و به پیرمرد داد..و از ماشین پیاده شد..صدای قدم های تلخ صدای غرش اشک..صدای یک پرنده ی مریض…..صدای یک مرد..صدای یک .!یک پوچی..نمیدانم..این صدا را نمیتوانم برایت توصیف کنم..نمیتوانی خودت را جای ان دخترک لحظه قرار دهی..خفه شوید..!دیوانه وار به سمت خیابان دوید و با دست اشاره ای به یک تاکسی کرد تا دیگر به مقصد برسد ..سوار تاکسی شد و خودش را آماده ی یک اتفاق جدیدی می کرد..نه.!خدایا شکرت..خبری نبود…همانطور مسیر طی میشد ..آه..خدای من..هیچ زخمی در این لحظه بر من وارد نشد…یک آرامش…یک حس خوب…کم کم به مقصد نزدیک می شد..صدای ترمز ماشین و صدای کثیف و آزار دهنده ی راننده ..خانوم بفرمایید…دخترک دستش را بر جیبش کرد تا کرایه ی ماشین را حساب کند..آه خدای من.>! دخترک پولی در جیب نداشت..لحظه ای منقبض شد..لحظه ای خفه شد..لحظه ای به یاد ان پسر افتاد که در ان تاکسی نه این که ران پایش را بر ران شهوتی دخترک می مالید بلکه دستان شیطانی اش را هم بر جیب دخترک فرو کرده بود و پولش را برداشته بود.>!دخترک این ندا را شنید ..و صدای کوتاهی از خودش در اورد و گفت آقا..پولم گم شده..آن مرد که خودش را جای فرشته زده بود گفت..خوب یه چیز میگه میتونی بدی..!بجای پول..دخترک خوشحال شد و بی درنگ گفت اقا تنها چیز با ارزشی دارم این ساعت هستش که از مادرم به من یادگاری داده است…دخترک بغض گلویش را گرفته بود و به تمام نفرین میفرستاد..مادرش..!آه یادگاری مادر مرحومش.!!مردک نادان بی درنگ دستان کثیفش را بر پستان های سفت و شهوتی دخترک کشاند و دختر بی درنگ سرش را بر شیشه ی ماشین کوباند و بی هوش شد…در یک لحظه چشمان جذابش را اندکی باز کرد دید آه.!خدا هیچ اتفاقی نیفتاده است..لباس هایم بر تنم است..اما چندین صدا او. را آزار میداد..اینکه.! اه اه…دخترک کثافت.!وای حتما” از این دخترای هر جایی هستش که این بلا به سرش اومده..!یک صدای دیگر..!نه بابا از این دختر فراری هاست..و صدای های جذاب و خنده دار دیگر..!ای دختره ی هر جایی.!..حقته:آری این صدای ها از جانب کسانی بود که دور سر او جمع شده بودند..آری..دخترک به خودش امد و دید بلاخره به مقصد رسیده است…آن مقصد بهشت و زهرا بود..بله..قبرستان…اگر ۵۰ متر راه می رفت به آنجا میرسید..مقصد دخترک از اول قبرستان بود که بیاید و بر روی قبر پدر و مادرش بنشیند و بخندد>!دخترک از این می ترسید این بود که این ۵۰ متری که باید راه میرفت تا به در ورودی قبرستان برسد اتفاقی نیافتد..!دخترک در عمرش هیچ آرزویی نکرده بود و همان جا تصمیم گرفت که یک آرزو کند…آن آرزو این بود که بمیرد.دخترک ۳۰ متر راه رفت و داشت به در وردوی قبرستان وارد میشد که یک موتور سیکلت به دخترک بر خورد کرد و دخترک برای همیشه چشمان جذابش بسته شد..پایان