بابلین
بابک برزه گر ازراهی به سمت شهر میرفت ناگهان برتان ( پنجمین فرشته ترس ) براو ظاهر شد .برتان
از بابک ادای به دین راطلبید وبابک هیچ برای جبران نداشت , برتان از برزگر راه درروازهی ۳۵ ابشار را
خواست وبابک هم از برای ادای دینش ۱۲ نشانه رابه اموخت که اگر همهی ان ها ابیابد میتوتند به دروازه برسد
.و بابک به راخویش ادامه دادتامحصول برداشت اول خود را در بازار بفروشد.در بازار کدتموش بابک تام
محصول خود را به بهای مناسبی فروخت و به سمت بازار جادوگرا نرفت از بین همه دکان ها به سمت مغازه
جیلا رفت جیلا اسم واقعی او بود ولی در کل بازار او رابه نام البیش می شناختند) به محض ورود بابک جیلا
مغازه را به شاگردش بارتا سپرد و به پشت مغازه رفتند . جیلا به بااشاره دست به سوی سنگ های کف زیر
زمین راهی را باز کرد . جیلادر جلو و بابک در پشتش به راه افتادند.با رسیدن به اخرین پله تمام مشعل های
کناره دیوا روشن شدن و تالاری انقدر بزرگ که در ان ۱۰ فیل به راحتی جا میشدن هویدا شد. در اطراف و
کناره های تالار تابلو ها وقفسه های کتاب بسیاری وجود داشت و بعضی از تابلو ها از کف تا سقف بودند. جیلا
به بابک اشاره کرد تا به روی صندلی بنشیند صندلی که نشان اصلی بابک در روی پشتی ودسته های ان حکاکی
شده بودبه حرکت جیلابه سمت دیگر تالار مشعل های طرف دیگر سالن نیز برفروخته شد و ۲۱ صندلی
کهصورت بیضوی به دور ۳ میز داره حلقه خوردنه بودند هویدا شد. خود جیلا مسیرش را ادامه داد تابه انتهای
تالار رسید و مشغول مهیا کردن معجونی شد , در این بین یکبی از در های کناری تالار بلرزید ونوی از زیر
ان بیرون زد ,در بازشد و نهجارا بیرون امد وبا علامت دست و سر به بابک وجیلا سلام کرد وبه سمت یکی از
صندلی ها رفت وروی ان نشست به ترتیب رامپز , الینا, فریام, و حرجام خود را به مجلس رساندن وبه حضار
سلام کرده وروی یکی از صندلی نشستند


تند تند خوندم
ولی جالب بود