اين اختيار صفحه ي اصلي را همانند اول خواهد كرد ، تمام ابزارك ها و تنظيمات به حالت اول باز خواهند گشت.

ريست

احساس تکرار، تکرار احساس

تکرار احساس و احساس تکرار
بساری ازاتفاقات و رویدادهایی که با آن‌ها مواجه می‌شویم، احساسی خاص به انسان می‌دهد؛ احساسی شبیه تکراری بودن شبیه به این‌‌که این اتفاق، رویداد و برخود قبلاً برای ما اتفاق افتاده احساسی که بی‌دین و دهری‌مذهب می‌گوید تناسخ است و اخروی‌مذهب می‌گوید این حوادث در عالم ذر اتفاق افتاده. حالا ما خود را آن‌قدر بزرگ نمی‌دانیم که خدایی‌ناکرده سخنی بگوییم که کسی از این دو گروه ناراحت شود و بدتر از آن سخن خَیرُالاُمورِ اُوسَطِها را ملاک بدانیم و حرفی بزنیم و هر دو گروه را ناراحت کنیم و امکان ندارد که چیزی بگوییم که هر دو خوشحال شوند که دلیل این امر به قول فلاسفه-که نمی‌دانم جزو فلاسفه دهری‌مذهب بوده یا اخروی‌مذهب- این دو مصداق، متباین هستند و هیچ اشتراکی بین دهری مذهب و اخروی مذهب نیست و به همین دلیل هرچه بگوییم باعث خوشحالی یکی یا ناراحتی دیگری یا اگر سخن خَیرُالاُمورِ اُوسَطِها را عمل کنیم باعث ناراحتی هر دو می‌شود خوب بگذریم از موضوع اصلی دور شدیم برویم سر موضوع اصلی.
احساس تکراری بودن در همه‌ی ما، دیده شده ولی میزان به یاد‌آوری در ما متفاوت است. بعضی از ما فقط یک تجسم خشک و خالی و کوتاه دارند و بعضی تجسمی بلند. ماجرای ما هم از همین جا شروع شد.(منظورم از ما همان من است ولی به خاطر این‌که بزرگی گفته من، من شیطان است و مهم‌تر از آن به خاطر شاخ گذاشتن توی جیب خود و چاپلوسی خویش را کردن گفتم ما.)
اولین باری که دیدمش را خوب به یاد دام. از در آمد تو. احساس کردم می‌شناسمش، نه این که اسم و فامیل و نام پدر و هفت پشتش را بدانم، نه، یعنی این‌که قبلاً دیده‌امش ولی کِی؟ و کجا؟، نمی‌دانم. این فکر مثل خوره به جانم افتاد. هِی فکر می‌کردم و هرچه بیشتر فکر می‌کردم، کم‌تر به نتیجه می‌رسیدم و بیشتر کلافه می‌شدم. آمد و نشست روی صندلی. نام و فامیلش را گفت که من نمی‌گویم. دبیر ریاضی بود. احساس آشنایی قبلی، آن احساس خاص، آن احساس تکراری بودن ذلّه‌ام کرده بود. خورده بودم به خنثی. نمی‌دانم دفعه‌ی چندمی بود که مثل این بار شده‌بودم ولی این‌دفعه واقعاً تجربه‌ی دیگری بود. این‌دفعه قربت غریبی در وجودم تبلور کرده بود.
چشمانم دوخته شده‌بود به چهره‌اش ولی مغزم به چیز دیگری فکر می‌کرد. به این‌که کی دیده‌امش؟، کجا دیده‌امش؟، آیا اصلاً دیده‌امش؟ و صدها سؤال بی‌جواب دیگر. ناگهان صدایی مغزم را با چشمانم هماهنگ کرد و من را به خود آورد: ببخشید من قبلاً شما را دیده‌ام؟ پس این احساس فقط از جانب من نبود.احساسی بود که او هم به آن دچار شده و او هم مثل من ذلّه شده بود، خورده بود به خنثی. ولی واقعاً ما کجا همدیگر را دیده بودیم؟ ما کی همدیگر را دیده‌بودیم؟ آیا اصلاً همدیگر را دیده‌بودیم؟ مانده بودم چه بگویم. بگویم آری یا نه؟ کدام جواب درست‌تر بود؟ شاید می‌بایست جوابی کلیشه‌ای می‌دادم: فکرمیکنم، نمی‌دانم، شاید. ولی دلم را به دریا و گفتم:خودتون چطور فکر می‌‌کنید؟ گفت: اگه می‌دونستم نمی‌پرسیدم، خب حالا قبلاً تو را دیدم؟ دیگر جای سؤالات فعالیت‌زا نبود. گفتم:نمی‌دونم شاید. طوری که خود را بی تفاوت از جوابم نشان دهد شروع به درس دادن کرد.
ادامه دارد..

۱ نظر

  1. کلاغک کلاغک می‌گه:

    چه جالب انگیزناک…

نظر دهيد