اين اختيار صفحه ي اصلي را همانند اول خواهد كرد ، تمام ابزارك ها و تنظيمات به حالت اول باز خواهند گشت.

ريست

مردی پشت ریل قطار دراز کشید

|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

دو سالش تمام نشده…پسربچه ی زیبایی است.

بابا …. با…با

دخترکی چهارده ساله … یک روز است گریه نکرده

و زنی زیبا…عزیزش را صدا می زند…شاهزاده ی رویاهایش توی تختی چوبی چرت میزند گویی توی دنیا هیچ صدایی…حتی فریاد طبل و شیپورها هم نمی تواند بیدارش کند.

مردهای سیاهپوش می دانند خوابش خیلی سنگین است…او را می گذارند جایی که راحت تا ابد بخوابد…

آنجا پشت ریل قطار ،همه ی خواب سنگینهای شهر ما را تنها می گذارند.

اینها با کدام لالایی می خوابند که حتی صدای سوت قطار هم بیدارشان نمی کند…

|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

۱ نظر

  1. ساناز ساناز می‌گه:

    لالایی مرگ

    وقتی عزراییل با تمام وجودش در کالبد انسانی میدمد هیچ سوت قطاری دیگر به گوش این خاکی نحواهد رسید

    چه حوابی زیباتر از این؟

نظر دهيد