مردی پشت ریل قطار دراز کشید
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
دو سالش تمام نشده…پسربچه ی زیبایی است.
بابا …. با…با
دخترکی چهارده ساله … یک روز است گریه نکرده
و زنی زیبا…عزیزش را صدا می زند…شاهزاده ی رویاهایش توی تختی چوبی چرت میزند گویی توی دنیا هیچ صدایی…حتی فریاد طبل و شیپورها هم نمی تواند بیدارش کند.
مردهای سیاهپوش می دانند خوابش خیلی سنگین است…او را می گذارند جایی که راحت تا ابد بخوابد…
آنجا پشت ریل قطار ،همه ی خواب سنگینهای شهر ما را تنها می گذارند.
اینها با کدام لالایی می خوابند که حتی صدای سوت قطار هم بیدارشان نمی کند…
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||


لالایی مرگ
وقتی عزراییل با تمام وجودش در کالبد انسانی میدمد هیچ سوت قطاری دیگر به گوش این خاکی نحواهد رسید
چه حوابی زیباتر از این؟