اين اختيار صفحه ي اصلي را همانند اول خواهد كرد ، تمام ابزارك ها و تنظيمات به حالت اول باز خواهند گشت.

ريست

خرده داستان

((آدرس))

 

دختر دست روی شانه ی زن گذاشت.

زن که کمی ترسیده بود،رو به او کرد:بفرمایید؟

دختر کاغذی از کیف در آورد. با حرکات دست از او خواست تا

آدرس را به او نشان دهد و آن را نزدیک دست زن برد.

زن کاغذ را گرفت:این چیه؟

شانه بالا انداخت و ادامه داد:اگه ممکنه برام بخونیدش.آخه من نابینا هستم.

 

 

نویسنده:سهیل میرزایی

 

 

 

 

۱ نظر

  1. جودی ابوت جودی ابوت می‌گه:

    ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نظر دهيد