خرده داستان

ارسال شده توسط محمد در تاریخ سه شنبه, ۱۹م آبان, ۱۳۸۸

صدا نمی آد

 

مرد گوشی را برداشت و شماره گرفت.

چند لحظه بعد زن از پشت خط گفت:بفرمایید؟…الو؟!…الو؟!!…چرا حرف نمی زنی؟!!!

مکث کرد و با لحن ملایم تری ادامه داد:عزیزم!..بهنام!؟…تویی؟…

من که بابت دیشب عذر خواستم.خواهش می کنم با من حرف بزن.

بهنام جان؟!!!….

مرد با صدای لرزانی گفت:عزیزم،من ام،نادر.

زن با صدای بلند جواب داد:صدا نمی آد..نمی شنوم چی میگی..بلندتر حرف بزن.

مرد به دهنی گوشی نگاه کرد.نیش خند زد و آن را سر جایش گذاشت.

از باجه که بیرون آمد دوستش پرسید:به کی تلفن زدی؟!

مرد گفت:به همسر سابقم!!!!

 

 

اسم مستعار

 

مرد از آیینه خودرو به زن نگاه کرد و گفت:سلام.اسم من حمید،اسم شما چیه؟

زن گفت: ناهید

مرد نیش خند زد و گفت:اسم واقعی ات رو به ام بگو.

زن زیر چشمی به او نگاه کرد و پرسید:اسم من به چه درد تو میخوره؟می خوای چه کار؟

مرد شانه بالا انداخت:هیچی.همین طوری.دوست دارم بدونم.

زن گفت:لادن.

 

 

نویسنده:سهیل میرزایی

برچسب ها: , ,

یک پاسخ به “خرده داستان”

  1. سبیل خان می‌گه:

    ۵۵کلمه یا ۵۵۰۰کامه

ارسال دیدگاه