خرده داستان
صدا نمی آد
مرد گوشی را برداشت و شماره گرفت.
چند لحظه بعد زن از پشت خط گفت:بفرمایید؟…الو؟!…الو؟!!…چرا حرف نمی زنی؟!!!
مکث کرد و با لحن ملایم تری ادامه داد:عزیزم!..بهنام!؟…تویی؟…
من که بابت دیشب عذر خواستم.خواهش می کنم با من حرف بزن.
بهنام جان؟!!!….
مرد با صدای لرزانی گفت:عزیزم،من ام،نادر.
زن با صدای بلند جواب داد:صدا نمی آد..نمی شنوم چی میگی..بلندتر حرف بزن.
مرد به دهنی گوشی نگاه کرد.نیش خند زد و آن را سر جایش گذاشت.
از باجه که بیرون آمد دوستش پرسید:به کی تلفن زدی؟!
مرد گفت:به همسر سابقم!!!!
اسم مستعار
مرد از آیینه خودرو به زن نگاه کرد و گفت:سلام.اسم من حمید،اسم شما چیه؟
زن گفت: ناهید
مرد نیش خند زد و گفت:اسم واقعی ات رو به ام بگو.
زن زیر چشمی به او نگاه کرد و پرسید:اسم من به چه درد تو میخوره؟می خوای چه کار؟
مرد شانه بالا انداخت:هیچی.همین طوری.دوست دارم بدونم.
زن گفت:لادن.
نویسنده:سهیل میرزایی
برچسب ها: خرده داستان, داستان کوتاه, داستانک
&
Copyright © 2008 Agape. All rights reserved. Valid 




۵۵کلمه یا ۵۵۰۰کامه