خرده داستان

ارسال شده توسط محمد در تاریخ دوشنبه, ۲۷م مهر, ۱۳۸۸

تمرین

 

مدت ها تمرین کرد تا همان آدمی شد که

همسرش،

دوست داشت شبیه او باشد.

و تازه،

آن وقت بود که فهمید،

همسرش

همان آدمی نیست که او انتظار داشت ،

باشد.

 

 

کلاغه به خونش نرسید

 

ـ برسه یا نرسه به حال من که فرقی نمی کنه.

ـ واسه چی این حرف و می زنی ؟

کلاغه آهی کشید و گفت:واسه این که من کلاغم.

 

 

نویسنده :سهیل میرزایی

ارسال دیدگاه