مقامر
باری در حال گذر از سرای مقامران بودم که مقامر ی یافتم چیره دست ، آنگونه که انگشت حیرت بر دهان هر بیننده ای می نشاند. صبر کردم تا آنگاه که از کار خویش فارغ شد. نزد اش رفتم و به او گفتم : ” نیمی از آنچه همراه دارم را میدهم ، تو نیز در عوض آنچه از مقامره آموخته ای که در زندگی به کار آید برایم بازگو “
پذیرفت و از من خواست مقابلش بنشینم. چون نشستم ، از کیسه ای که نزد اش بود دو تاس بیرون آورد و گفت: ” تاس میریزم ، اگر هر دو شش آمد ، من نیمی از آنچه داری می گیرم ، و اگر هرچه غیر ، هر آنچه می دانم را بی مزد برایت باز می گویم.”
پذیرفتم ، تاس ریخت ، و از عجب هر دو شش آمد. نیمی از آنچه داشتم را طلب کرد تا درس اول را گوید ، نیمی از آنچه داشتم را به دستش دادم. تاس ها را نشانم داد و گفت: ” هر شش وجه آن َشش بود ، درس اول ، هیچگاه در زندگی آنچه از آن آگاه نیستی را مپذیر ! ”
تاس ها را درون کیسه اش گذاشت و دو تاس دیگر بیرون آورد. گفت : ” اینبار تاس می ریزم ، اگر هر دو پنج آمد ، دو برابر آنچه دادی به تو باز می گردانم ، و اگر هر چه غیر آمد نیم دیگر آنچه دادی میستانم “
نپذیرفتم… تاس ها را نشانم داد و گفت : ” هیچ وجه آن پنج نداشت ! درس دوم ، در زندگی ابتدا از آنچه می خواهی انجام دهی آگاه شو و هیچ گاه مگذار ترس از اشتباه گذشته ات بر تصمیم حال ات اثر گذارد.”
دو تاس دیگر به دستم داد و گفت : ” اینبار خود تاس ریز ، اگر هر دو شش آمد ، شش برابر آنچه دادی را به تو باز می گردانم و اگر غیر آمد ، نیمه دیگر آنچه دادی میستانم “
تاس ها را ورانداز کردم و هر دوازده وجه آن را به دقت در حال نظاره بودم که مقامر بساط خود بست ، از جا بر خاست و گفت :” درس سوم ، در زندگی فرصت بخت های خوب اندک اند. اگر آن زمان که باید از آنان استفاده نکنی ، تمام عمر طعم حسرت اش را خواهی چشید “
سپس از من طلب آنچه با او عهد کرده بودم کرد تا درس دیگر را باز گوید و من به ناچار نیمه دیگر آنچه داشتم نیز به او دادم. سپس گفت:
” درس آخر آنکه ، برای به دست آوردن آنچه می خواهی گاه باید از هر آنچه داری بگذری ، نه تنها قسمتی از آن.”
و مرا در حالیکه هر آنچه همراه داشتم با خود می برد ، ترک کرد…


