اين اختيار صفحه ي اصلي را همانند اول خواهد كرد ، تمام ابزارك ها و تنظيمات به حالت اول باز خواهند گشت.

ريست

پدرسوخته – دانیال قندی


پاسی از شب گذشته بود . رسول تله خوران از سینه کش دیوارهای کاه گلی حرکت می کرد و گه گاه دستش را به دیوار تکیه می داد تا زمین نخورد. اول مرا نشناخت ، بعد که کامل لباس های پلو خوریم رو ورانداز کرد و با صدایی که رمقی براش نمونده بود گفت:
” تموم شد؟ ”
منم گفتم : ” آره ، تموم شد!! ”
با دستاش محکم به پیشانی زد و گفت : ” به همین سادگی؟ ”
گفتم : ” آره ، به همین سادگی!! ”
دلم کمی براش سوخت ، صورتش مثل گچ سفید شد ، شونه هایش رو به دیوار پشت سرش تکیه داد ، همونجا رو زمین ولو شد و زد زیر حق حق.
رفتم نزدیک تر. بهش گفتم :”  بلند شو ، مرد که گریه نمیکنه!! ”
بعد زیر بغلش رو گرفتم و بلندش کردم. تعادل نداشت، خودم رو بهش حایل کردم و کشون کشون حرکت اش دادم. سر تا پاش بوی عرق میداد. تا خرخره خورده بود. معلوم بود از سر عصر تا حالا خودش رو تو دخمه موسیو گم و گور کرده.
یک دم صدای ناله اش بند نمی آمد بردمش تو حیاط خونمون و همونجا روی تخت حیاط درازش کردم.
به چشمام زل زد و گفت :
” تو رفیقی؟؟ رفته بودی بساط هل هل و کل کل حجله نرگس رو راه بندازی؟؟ ”
گفتم: ” تو خودت چه تاجی به سرت زدی که من بزنم؟؟ ”
حرفی واسه گفتن نداشت. چشاش رو دوخت به آسمون بالا سرش و زیر لب گفت:
” کارم رو تموم می کنم امشب!! ”
و باز شروع کرد به حق حق. بهش گفتم:
” هر غلطی می خوای بکن. ”
بعد راهم رو کشیدم رفتم سر جام و تا سرم به بالش نرسیده بود خواب هفتمین پادشاه رو دیدم.
صبح وقتی بیدار شدم که قرص خورشید افتاده بود وسط حوض آبی حیاط. رسول پاک از ذهنم رفته بود. تا به خودم آمدم جلد ای پریدیم دم پنجره تا ببینم نکنه بلایی چیزی سر خودش آورده باشه، دیدم جا تره و بچه نیست. کل خونه رو زیر و رو کردم که نکنه گوشه کناری خودش رو سر به نیست کرده باشه. نه بود که نبود!!
با خودم گفتم: ” اینکار ها جنم می خواد ، که رسول نداره ”
چند ساعتی با این فکر خودم را مشغول کردم . اما دلم رضا نداد. رفتم در خونش ، در زدم ، دیدم در نیمه بازه ، رفتم داخل. سر و کله خورشید هنوز اونجا پیدا نشده بود. بوی تیز الکل در هوا موج میزد. رسول دمر روی همون تختی که مادربزرگش چشم تو چشم عزرائیل شده بود افتاده بود و مثل یک خرس خر خر می کرد. خیالم راحت شد.
پرده زمخت اش را زدم کنار – کاری که کمتر می کرد – خورشید راهش را گرفت و نشست روی زندگی نکبت بارش . زندگی ای که هیچگاه به او لبخند نزده بود. می گفت: بچه بود وقتی که پدرش او و مادرش را  با کلی قرض و قله ول کرد و راهی قبرستان شد. هنوز تن پدرش درست و حسابی تو قبر جا نگرفته بوده که طلبکار ها میریزند بالا سر میت و جلوی چشم اون و مادرش پدرش رو می سوزونند.
چند سال بعد هم با آنکه مادرش ازدواج نکرده بود – شما بشنوید کرد – سر زا رفت و رسول را سپرد دست مادر بزرگش که یک پاش لب گور بود.
الان هم این خونه فکسنی و سقف بالا سرش صدقه سری همان مادر بزرگشه ، و الا معلوم نبود با پادویی تو بازار شب ها را تو کدوم جوب به سر می کرد.
رفتم و با یک هندوانه برگشتم ، از وسط نصفش کردم، تو سرخ بود و زبر . رسول را صدا کردم ، بیدار نشد. بلند شدم و ته بطری که کنارش بود را روی سرش خالی کردم. سراسیمه از جا پرید.
گفتم: ” نماز ظهرت قضا شد مومن ”
کمی حاج و واج اطرافش را نگاه کرد.
گفت : ” اینجا چیکار میکنی؟ ”
با چاقو یک قاچ هندوانه کندم و به سمت اش دراز کردم ، گفتم: ” بخور ، شیرینه !! ”
گشنه اش بود ، هندوانه را گرفت و با ولع شروع به خوردن کرد. آب از لب و لوچه اش آویزان بود.
گفتم: ” ترسیدم بلایی سر خودت آورده باشی! زمانه که به آخر نرسیده ، نرگس نشد ، یکی دیگه !! ”
صورتش به مانند هندوانه ای که در دست داشت سرخ شد و گفت:
” لعنت به تو که منو چشم تو چشمش کردی!! ”
از کوره در رفتم ، ایستادم و با صدای بلند بهش گفتم:
” مگه کف دستم رو بو کرده بودم که با یک نگاه قافیه رو می بازی؟ ”
اما می دونستم !! هیچ جنبنده مذکری نبود که بتونه تاب نگاه نرگس رو تحمل کنه و دلش  زیر و رو نشه! آنهم رسول پدرسوخته که در کل زندگی اش از عنایت لطیفان تنها دست نوازش مادربزرگش رو تجربه کرده باشه. فقط یک نگاه عشوه گرانه نرگس براش کافی بود که یک دل نه و صد دل در بندش گرفتار شه.
گفتم: ” من چند بار گفتم ، این وصله تن تو نیست؟  نرگس عمو زاده منه و با هم قد کشیدیم. نگفتم عموم جونش بره دخترش را دست آدم یه لا قبایی مثل تو نمیده؟ اون چشمش اول دنبال پوله بعد جونش. خودش که به جایی نرسید ، اونوقت بیاد حاج صفدر با اون همه دب دبه و کب کبش تو بازار ول کنه و دو دستی دخترش را بده به یک پادوی کف بازار؟ تو خودت بودی میدادی؟ ”
چشاش مثل یک سگ هار شده بود و دندان قروچه می کرد.
بهم گفت: ” تو گردنت اگه رگ داشت،نمی ذاشتی دست حاج صفدر به اون دختر معصوم بخوره! اون سن باباشم نیست! به خدا که هر کی دیگه جای اون بود اینجوری نمی سوختم!! ”
گفتم : ” من رو سننه!! یکی دیگه داره کیفش رو میبره ، من جلز ولزش رو بزنم؟ تو خودت دلت رضا میداد دست نرگس رو میگرفتی و می آوردی تو این دخمه ؟؟ تو خونه حاج صفدر رو دیدی؟ چاه توالتش قد زندگی من و توه! تو تونبونت را با هزار صلوات بالا نگه می داری ،آخه نرگس میومد اینجا چیکار؟ میومد کلفتی تو رو بکنه؟”
زدم پشتش و گفتم: ” تو هم از فکرش بیا بیرون ،اون پولش رو داره! نوشه جونش! من خیر تو رو می خوام ،نرگس رو فراموش کن رسول ”
بد جوری خورده بود تو پرش ، لب و لوچه اش آویزان بود و دل و دماغی واسه سر و کله با من رو نداشت. دست کردم تو جیبم و یک دسته اسکناس گذاشتم رو طاقچه ، بهش گفتم:
“خودت رو یه جوری مشغول کن که از فکرش در بیای، به موسیو هم میگم هوات رو داشته باشه ، هر چی می خوای بخور، پای من. فقط تو رو به اون خاک و خول های که تو بچه گی خوردیم قسم. فراموشش کن! ”
ازش خداحافظی کردم و رفتم ، رفتنی راهم را کج کردم و رفتم پیش موسیو ، هر چی تو جیب داشتم رو گذاشتم کف دستش و گفتم بگذاره هرچی  می خواهد بخوره، گفتم هر هفته بهش سر میزنم و باهاش حساب می کنم.آخر کاری هم گفتم اگه بساطی منقلی بود ، رفیق ما رو قلم نگیره .

چند وقتی گذشت ، رسول آمد سراغم. پاتیل بود و زورکی سرپا ایستاده بود ، فکر نرگس از سرش نپریده بود هیچ ، بیشتر هم شده بود. سراغ نرگس را از من گرفت.
گفتم : ” خبری ندارم!”
آدرس خانه حاج صفدر رو گذاشتم کف دستش و گفتم:
” تو رو به دوستیمون قسم ، بین خودمون بمونه! ”
راهش رو گرفت و رفت.
چند روز بعد ، خونی و مالی سر و کلش پیدا شد.
گفتم:” میدونستم شر به پا می کنی! ”
نرگس میدانست صبح ها در خونه اش می ایسته تا اون را ببینه و به حاج صفدر گفته بود.
گفت: ” از هستی ساقطم کرد. نوچه هاش رو فرستاد ، عینهو سگ به جونم افتادن و از بازار پرتم کردن بیرون.”
گفتم: ” خدا بزرگه ، درست میشه! ”
پول ای گذاشتم کف دستش و روانه اش کردم.

آخر های پاییز شده بود و چند ماهی از ازدواج نرگس می گذشت. یک هندوانه دست گرفتم و از لابلای کوچه های باریک راهم رو گرفتم تا رسیدم به در خانه رسول. در زدم، کمی طول کشید تا در را باز کرد.
چند وقتی میشد که خودش را در دخمه نکبت بارش حبس کرده بود.
گفتم: “حاج صفدر چه به روزت آورده؟! ”
ریش های سیاهش بلند شده بود و درهم گره خورده بود.چشم هاش خمار بود و به زور باز نگه شان داشته بود. وارد خانه اش شدم ، در و دیوارش بوی تعفن می داد.
گفتم : ” آمدم درد دل! ”
خودش و اطرافش رو با تمسخر نگاهی کرد و گفت:
“خوب جایی آومدی!! ”
گفتم:” مربوط به تو میشه!”
با دستش تعارف کرد که یک گوشه بشینم.
پرسیدم از نرگس خبر داره؟ گفت نه!
گفتم : ” نمی خواستم بیام ، مجبور شدم ، با خودم گفتم بهتر تو بدونی !”
پرسید چی شده؟
گفتم : ” حق با تو بود ، چند وقت پیش دیدمش ،مثل مرده ها شده بود ، صورتش  سیاه و کبود بود، من رو دید زد زیر گریه ، گفت تو خانه اش یه آب راحت از گلوش پایین نرفته”
به صورت رسول نگاه کردم، از چشمانش خون می بارید ، زیر لب گفت:
” حرومزاده ”
گفتم : ” کاش می تونستم براش کاری کنم، دختر عموم داره جلوی چشام از بین میره و انوقت من…”
هیچی نگفت ، اخم هاش تا ته گره خورده بود و مات یک گوشه را نگاه می کرد.
چاقویی آوردم و هندوانه را از وسط نصف کردم ، با چاقو یک قاچ هندوانه کندم و به سمت اش دراز کردم، چاقو رو از دستم گرفت و گفت:
” راحتش می کنم!!”

میدان شهر پر شده بود از جمعیتی که انتظارش را می کشیدند. از لابلای جمعیتی که مدام روی توک پنجه هاشان می ایستادند راهم را گرفتم تا نزدیک تر شوم . بالاخره رسول را آوردند ، صدای فریاد مردم همهمه ها را شکست. همه رسول را با دست به یکدیگر نشان می دادند. یک پیرزن چند سنگ به رسول پرتاب کرد. ماموران جلویش را گرفتند.خودم را به نزدیکی رسول رساندم ، دو نفر او را با خود حرکت می دادند. پای رسول روی زمین می کشید ، می دانستم از ترس نبود ، خمار بود ، سرش را به طرف جمعیت حرکت داد. انگاری دنبال کسی می گشت. ناگهان مرا دید. لبخند زدم ، او نیز لبخند زد. بالای چوبه دار آوردنش ، بی هیچ تقلایی  بالای چهار پایه رفت. طناب را دور گردنش انداختند. سرش را به مانند قهرمانان بالا گرفته بود. یک نفر حکمش را خواند ، و یک نفر به چهار پایه ضربه زد. و رسول بین زمین و آسمان معلق شد.

در تمام طول راه صحنه جان کندن رسول پیش چشمانم بود. از لابلای کوچه های عریض و درختان طویل گذشتم ، به در خانه حاج صفدر رسیدم. سعی کردم هر آنچه اتفاق افتاده بود را فراموش کنم ، این بزرگترین خانه ای بود که در عمرم دیده بودم.در زدم ، صدای تلق تلوقی با شتاب به در نزدیک شد. در را باز کرد ، وارد خانه شدم و در را پشت سرم بستم. دست هایم را دور کمرش حلقه کردم. چادر سفیدش از سرش سر خورد و روی زمین افتاد.
نرگس گفت: ” تموم شد؟”
منم گفتم :” آره ، تموم شد!! ”
گفت : ” به همین سادگی؟ ”
گفتم : ” آره ، به همین سادگی!! ”

نظر دهيد