آخرین صاعقه
من و این حزن دامنگیر عزادار دلیم ،هنوز
لیک دل پی ماه و آرامش خود!
آه دلک بیخبرم
می روم یادت بماند
” کفر مهر آلود چشمی
ترا به سجده ی شور انداخت
و عجب زیبا بود
برق چشمانی که ترا لرزاند ”
دلکم می روم تو در یادت بماند
” پای سرمای پلکی بارها لرزیدی
و عجب سوزاند ترا
آخرین صاعقه ی چشمانی ”
- و نه شوراند مرا شعر وتلخی چای دگر،
و نه رقصاند مرا سجده بر لات دگر -
می روم تو در یادت بماند
” برایش نوشتی :
لات من ، به مهتاب نگاه کن شبی ماه من بوده ای
به شب هم نظر کن شبی آرامشم بوده ای ”
تو در یادت بماند :
سوخت خشت های ذهن من
وشدم شمع سیاه “هیچ شب” !
من و این حزن دامنگیر عزادار دلیم ،هنوز
لیک دل پی ماه آرامش خود !


سلام
شعرتان را خواندم .روان و زیبا سروده اید.
منتظر نوشته های زیبایتان هستم
موفق باشید وپویا
درود … زیبا بود . اما فکر می کنم کمی از نظر وزن و آهنگ مشکل داشت . به هر حال به امید دیدن پیشرفت های بیشتر شما . پاینده باشید ، بدرود …
salam afarin ziba bod.be omid pishrafte bishtar