اين اختيار صفحه ي اصلي را همانند اول خواهد كرد ، تمام ابزارك ها و تنظيمات به حالت اول باز خواهند گشت.

ريست

خرده داستان

تکرار۱

 

 

 

زن به پرنده نگاه کرد که به جوجه هایش غذا می داد.

آهی کشید:چی می شد اگه یه بچه داشتیم.

مرد گفت:اگه بخوای از میوه ی ممنوعه می خورم.

زن دست در نهر عسل فرو برد.همراه با جریان آن را

تکان داد و گفت:نه.نه،همان یک بار کافی بود.

 

تکرار۲

 

 

 

هابیل فربه ترین گوسفند را برای قربانی برد.

قابیل مرغوب ترین گندم را برد.

خداوند قربانی ی هر دو را پذیرفت.

او این بار انسان را از آب،باد،خاک،آتش و کمی موم عسل آفریده بود.

 

تکرار۳

 

 

- داشتی به چی فکر می کردی؟

زن آه کشید:داشتم به زمین فکر می کردم.

- ولی اون جا ما خیلی اذیت شدیم.یادت که نرفته؟

زن به آسمان نگاه کرد:در عوض چیزی داشتیم که مال خودمون بود.

- اشتباه نکن.من و تو هیچی از خودمون نداشتیم.

زن دست در نهر عسل کرد.به نقطه ایی خیره شد:چرا داشتیم.

- چی داشتیم؟

زن کمی از عسل را چشید و گفت:آزادی.

کلاغی از روی شاخه ی درختی پرید.

ماری از کنار پای مرد رد شد.

همهمه ی حیوانات فضای بهشت را پر کرده بود.

شیطان، پشت درختی ایستاده بود و با خوش حالی دست به هم می مالید.

فرشته ها، نگران و مضطرب، به خداوند خیره شده بودند.

خدا، متفکرانه به زمین نگاه کرد و سر تکان داد.

 

 

 

 

 

 

نویسنده:سهیل میرزایی

 

 

نظر دهيد