خوشبختی
سرمای عجیب ..یک حس عجیب و بد تر از همه غریب سر تا پای وجود علی رو گرفته بود..در آن لحظه به دنبال یک راه فراری میگذشت همانند دزدی که پلیسی آن را بدنبال کرده باشد…اما این فرار از آن فرار هایی نیست که باید دوید..این فرار در دلش بود در افکار پوچ و جذابش بود .سنش ۲۲ سال بود.وزنش ۵۷ لاغر اندام اما از درون محکم زیبا اما از درون آشفته .یکی سیستم سرمایی در درونش بود..نمیدونم نام این سیستم سرمایی رو چی بگذارم…فقط همانند یک کولر کار میکرد.یک نیروی ماورایی یک قیافه ی جذاب و دوست داشتنی..زبانی شیرین قیافه ای پرنشاط و و..
اما یک درد نا تمام شدنی ..نمیدانم این درد ها را چطور برایتان تعریف کنم..
علی یتیم بود..تنها کسی که علی انرا داشت یک مادر مریض و پیر بود.که هیچ خرجی نداشتند و زندگیشان به سختی میگزشت…یک حس غیر قابل تعریف یک درد نا مفهوم و نکشیدنی ..یک چیز پوچ درونش را گرفته بود…نمیدانست برای چه منظور وارد این زندگی نکبتی شده بود..علی همانند دیگران نبود..او به هیچ عنوان مانند دوستانش بازی نمیکرد شاد نبود..او لباسش همیشه یک وصله و پینه داشت همیشه میخندید اما این خنده در یک لحظه به یک ناله در درونش تبدیل میشد…
آه..مادر علی بیماری آسم داشت…و اسپری مخصوص آسم را مصرف میکرد..آره ..اسپری سالبوتامول…علی کار میکرد..علی همانند خیلی ها کار میکرد…اما پناهی نداشت…هیچ راه فراری هم نداشت…تنها امید آن مادر مریضش بود که شب شود و او پیش مادرش یک استکان چای بنوشد و تلوزیون باهم ببینند…از زندگی خسته..رانده..دربدر…یک حس نا تمام همیشه با او بود…مادرش همیشه ناله میکرد و شرمنده بود…حقوق علی در آن مغازه ای که کارگری میکرد ۱۰۰ هزار تومان بود…تنها خرجی آنها همان ۱۰۰ هزار تومان کثیف بود…اما غیرت علی به چند نقطه تلیارد هم میرسید که آن غیرت را نمیشود توصیف کرد..نمیشود بیان کرد…علی از زندگی خسته بود اما نه مثل ما..
سکوت.
ساعت ۶ صبح علی همانند الاغی که صاحبش او را صدا بزند بیدار شد و به سمت مغازه رفت…
صدای غرش مادرش که همانند یک درد که شاید این درد بدتر از درد سر بریدن باشد یا چیز دیگری او را به خودش جلب کرد گفت علی جان برای ناهار بیا خونه.
علی هم یک چشم جانانه ای گفت و راهی کار شد…و در حین اینکه به سمت مغازه میرفت تصمیم گرفت امروز با خودش حرف بزنه..امروز برای خودش باشه…اصلا تصمیم گرفت امروز سر کار نره…بچرخه…
از تلفن بیرون به اوستای خودش زنگ زد و گفت من امروز نمیتونم بیام سر کار…چند تا دروغ گفت و با هزار زحمت گوشی تلفن رو قطع کرد..راهی خیابان شلوغ و کثیف شد…
فکر های علی که همانند دوست برای او و یک امید بودند راهی ذهنش شدند ..علی با خودش جمله ی جذاب و زیبایی را زمزمه میکرد و میگفت چرا به این دنیا اومدم..مثل چوب دو سر گهی هستم..و جملاتی از قبیل..خدایا.!
چی کار کنم.>!وای..ای خدا..اه..خسته شدم….اشتباهی وارد این دنیا شدم و…
سکوت..بعض…خستگی…اشک..
پوچی…علی اشک میریخت..برای مادرش گریه میکرد..برای خودش اشک میریخت..برای همه چیز اشک میرخت..برای این اشک میریخت که از ابتدای تولدش بیچاره بوده است تا همین لحظه…
علی در محله ی اولشان از دختری خوشش آمده بود..برای او اشک میریخت…برای عشقش که آن عشق می ارزد به هزاران عشق های جنون واری همانند من.!یا تو.. نکند من و تو یک لحظه خودمون رو جای علی بزاریم..خفه شوید ای احساسات کثیف..چه کسی علی را درک میکرد..آیا من یا تو؟ بروید گورتان را گم کنید ای افکار ضعیف…همانطور تو..نکند خود کثیفت را جای علی قرار دهی..کسی او را نمیفهمد…زندگی هم او را نمیفهمد…هیچ چیز او را درک نمیکند..
علی همیشه در حال کار کردن و سختی کشیدن بود..علی تا به حال دریا را ندیده بود..علی تا به حال هواپیما سوار نشده بود…خیلی دلش میخواست دریا را ببیند و درود بفرستد برای یک رنگیش.
خیلی دوست داشت سوار هواپیما شود برای دور بودن از زمین…
خیلی دوست داشت …
خیلی دوست داشت….
آره…علی خیلی دوست داشت بمیرد..
درد..آه..فکر…ناله..کار…مادر…پول..هیچ ..احساس..عشق..همه چیز یک دفعه بر سر مهربان علی فرود آمده بودند…و نمیدانست چگونه از این افکار خارج شود…
ساعت ۱۱ صبح بود.. و علی مشغول پیاده روی و فکر کردن بود…امروز داشت خوش میگذروند..آخه علی همیشه ..توجه کنید همیشه…ساعت ۶ صبح میرفت سر کار ساعت ۷ بعداظهر بر میگشت و هیچ وقت اینگونه خوشی را نگزرونده بود که برای خودش به اختیار خودش قدم بزنه… علی از یک موجود یا حیوان زمینی ساعت رو میپرسه…طرف نگاه سردی به علی میندازه و با هزار افتخار ساعت ۲۰۰ هزار تومانیشو نگاه میکنه و میگه ددددوازده ه ه ۱۲٫٫
علی به فکر مادرش می افته..جیبش رو نگاه میکنه آه ۱۰۰۰ تومان..با این پول نمیتونه برسه خونه..اصلا” علی به این فکر افتاد که نه من خوشی در زندگیم ندیدم امروز هم صد در صد روی خوشی من نیست…نمیدانم..علی با خودش میگفت نمیدانم..فقط صدای ناله اش که در درونش همانند گریه ی بچه یتیمی که در کنار خیابان به گوش میرسد می آمد….
پیاده به سمت چهار راه اول میرفت سعی علی این بود که سه تا چهارراه رو پیاده بره تا از چهار راه چهارم تاکسی بگیره که پولش کم نیاد..نفسش سر..دستانش یخ..قلبش همانند کفتری که در دهان گربه است میزند و به چهار راه چهارم میرسد..سوار تاکسی میشود و به خانه میرسد…کوچه های قدیمی و پست که انگار یک دیوانه آن خانه ها را ساخته باشد را میگذشت…دیوارهای کوچه علی را عذاب میداد برایش بدتر از دیوارهای زندان بود…نمیدانم چرا علی با خودش ناله میکرد شاید او زیادی میفهمید..نمیدانم…سکوت..صدای قدم..وعلی کلید را می اندازد…
لبخند سرد..چشمان اشک…صدای جالب پرنگان جنون زده…حس بی حس…سکوت.
مادر علی با چشمان بسته که انگار هزار سال است که مرده است…در حیاط بر روی زمین افتاده بود و مرگ به سراغش آمده بود…آری مادر علی مرده بود…و در دستان مادرش ۲ عدد نان خشک بود که برای تازه کردنش داشت به اطاق می آورد.
صبح روز بعد روزنامه ها نوشتند: علی ح….یک جوان ۲۲ ساله بعلت نامعلومی انتحار کرده است…
پایان
انتحار:خودکشی
نویسنده: محمدرضا حقوردیلو


داستان واره قشنگی بود ، علی و امثال علی مدت هاست که نقششون تو ذهن ما کم رنگ شده.
شاید درگیری های روزمره ها باعث شده که خیلی از چیز هایی رو که باید به خاطر داشته باشیم رو فراموش کردیم متاسفانه. نوشته پر از درد و قشنگی بود.
“یک حس غیر قابل تعریف یک درد نا مفهوم و نکشیدنی ..یک چیز پوچ درونش را گرفته بود…نمیدانست برای چه منظور وارد این زندگی نکبتی شده بود..علی همانند دیگران نبود..”
اره اون مثل بقییه نیست خیلی بزرگترو مردتر از هزار مرده دیگست!خودکشی بهترین کار بود واسه علی.
واسه محمد عزیزارزوی خوشبختی میکنم
مدیر سایت : دوست عزیز علی اصلا مرد نبود ! اگه مرد بود که خود کشی نمی کرد می ایستاد و درد رو حس می کرد تا حس کنه وجود داره ، بفهمه وقتی هست میتونه تغییر بده !
سلام.
آقا بهت تبریک می گم. قلم خوبی داری.
اگه دوست داشتی خوشحال می شم یه سری به وبلاگ من بزنی وداستانمو بخونی و نظرتو درباره داستان و بقیه مطالب ویلاگ بذاری.
درود … موضوع داستان جالب بود . اگرچه در باره ی فقر خیلی ها می نویسند . اما خود داستان … شکلی نا مرتب داشت . جملات گاهی ادبی و گاهی به زبان ساده بودند . انگار که نویسنده تکلیفش را نمی داند . در داستان نا سزا زیاد تر از حد معمول دیده می شود و این خوب نسیت . در واقع نا سزا های بیش از حد زیبایی داستان را از بین می برد یا کم رنگ می کند . به هر حال پرداختن به فقر و بی توجهی توانمندان به فقرا جز مشکلات عصر ما است . به امید این که قلمتان روز به روز بهتر شود . بدرود …
سلام
آپ بسیار خوبی بود لذت بردیم
راستش ما هم آپیم، اگه زحمتی نیست یه سر به ما بزنید
خوشحال می شیم
ما ۵ آپ انجام دادیم
امیدواریم مورد قبولتون قرار بگیره[گل]