هدف
-
ساعت ۱۲ شب,جاده,تاریکی,سکوت….میخوای بری ,مقصدت مشخصه,اما نمیبینیش و فقط میتونی تصورش کنی…اول جاده تابلوی راهنما نوشته …کیلومتر تا… خوب پس هم راه رو بلدی و هم میدونیمسافت چقدره. اما خیالت راهت تو راه بازم تابلوی راهنما هست که گم نشیوقتی چراغ ماشینتو روشن میکنی فقط میتونی چند متر جلوترت رو ببینیاگه انتظار داری با چراغای جلوی ماشینت مقصد رو از همینجا ببینی سخت دراشتباهی باید حرکت کنی و بری و بری تا برسی ببینیاگه وسط راه توقف کنی و استراحت کنی مسلما دیرتر میرسی وقتی رسیدیکلی وقت داری که استراحت کنی پس تنبلی نکن و ادامه بدهپشت سرت رو هم که نگاه کنی فقط تاریکیه پس فقط به جلوت نگاه کناگر هم خسته شدی و بخوای برگردی خیلی مسخره است اینهمه راه رو اومدی ادامه بده
چراغای شهر ازینجا معلومه


دوست دارم امشب رازی را به تو گویم.راز بودن تو در کنارم که تو هیچ گاه ان را ندیدی.من همیشه بودمو تو نبودی.گناه من چیست که این خواستم بودن در کنار توو تو نخواستی.چه جواب دهم به این دل رمیده حال.بی گمان که جوابی نیست جز تنهایی.
dastene ba manaei bod kheili hamigh bod ba ye hesse shojaate bala engar mikhay shojaato begi chejoorie man ke vaghean khosham omad omid varam ye rozi esmet roye hameye zabona bashe in arezzoye har nevisandeie
داستان فوق العادهای بود چرا که هر کس با توجه به درک خود و شناختی که از محیط پیرامون خود متناسب با هدف و مشکلاتی که در مسیر جلوی خود می بیند می تونه یه درکی رو از شرح حال زیبایی که در اینجا ذکر شده رو بخونه ممنون از شما