اين اختيار صفحه ي اصلي را همانند اول خواهد كرد ، تمام ابزارك ها و تنظيمات به حالت اول باز خواهند گشت.

ريست

بازگشت به واقعیت

با یک اضطراب و یک ترس ناخوشایند بیدار شد . چشمهایش را که باز کرد آسمان را بالای سرش دید . چند لحظه تند نفس کشید . از چه رو اینگونه ترسیده بود ؟ اصلا کجا بود ؟ چرا در فضای باز خوابیده بود ؟ مگر نبایستی درون تختش باشد ؟ یک رویای دیگر بود ؟

دوباره چشمهایش را باز کرد . باز هم آسمان را دید . اما آسمان مثل همیشه نبود . رنگ غبار گرفته ی همیشگی را نداشت . صاف صاف بود همراه با رگه های صورتی خوشرنگ که با ابرها مخلوط شده بودند . پس حقیقت آسمان این است ! بلند شد و نشست . کجا بود ؟ چه دشت زیبایی ! چقدر همه چیز فرق داشت ! حتی هوایی که در آن نفس می کشید متفاوت بود ، پاک بود . گویی هرگز چیزی آن را آلوده نکرده . دیگر اضطراب نداشت . مهم نبود که در جایی قرار دارد که برایش ناشناخته است . نترسید ، نمی توانست که بترسد . ایستاد . چمن زیر پایش رطوبت خوشایندی داشت . باری ، شروع به راه رفتن کرد و با هر بار گام برداشتن اشتیاقی ناشناخته در وجودش شدت می گرفت . به درختان اطرافش نگریست ، که به زیبایی قد راست کرده بودند . به رنگ قهوه ای سوخته اشان خیره شد و برگ های شادابشان را زیر نظر گرفت . درخت ها حقیقی بودند . مثل درخت هایی که قبلا دیده بود نبودند . گرچه از همان نوع بودند . افرا ، بید مجنون ، کاج . همه را می شناخت و نمی شناخت . گویی چیزهایی که قبلا دیده بود و درخت می نامیدشان فقط یک نقش یا یک عکس بودند . به پرندگان نگاه کرد . به صدای آوازشان گوش سپرد . صدای قناری و بعد از آن صدای بلبل را شناخت . اما اینها گویی با روحش انس می گرفتند . او حتی صدای دارکوبی را که روی تنه ی درختی لانه می ساخت را هم شنید . اما این صداها ملموس تر و شیرین تر و نزدیک تر بودند . دوید … و با هر گام گویی اندکی پرواز می کرد . مدت ها دوید و خستگی در کار نبود . ناگهان صدای آب را شنید و منبع آن را نیز یافت . آبشاری بود خروشان ، عظیم و زیبا که به رودخانه ای با شکوه ختم می شد . تشنه نبود اما می دانست اگر از آن آب ننوشد چیز با ارزشی را از دست داده . باری ، خم شد و دستانش را در آب فرو کرد . چه خنکی دلپذیری ! سردی آب اصلا اذیتش نکرد بلکه بر عکس ، باعث شد آرامش بیش تری بگیرد . صورتش را شست ، بعد جرعه ای از آب را چشید و آه … چقدر لذت بخش بود . چه طعم دوست داشتنیی ! هرگز چیزی به خوش طعمی و گوارایی این آب را نچشیده بود . برخاست و دوباره قدم زد .

حسی به او می گفت اگر سخن بگویی پاسخ پرسش هایت را می یابی . وانگهی ، ابتدا با صدایی که از سر شوق زیاد نجوا گونه بود ، پرسید : « کجا هستم ؟ » بعد از آن سکوتی بر فضا حاکم شد . سکوتی که آزار دهنده نبود ، تنها اندیشه کردن را به یاد می آورد . آنگاه صدایی شروع به سخن گفتن کرد . صدایی تاثیر گذار و شاد  – « به سرزمین من خوش آمدی انسان من و فرزند شریف ترین هم نوعانت ، آدم (ع) . آیا در اینجا راحت هستی ؟ »

صدا از یک نقطه ی خاص شنیده نمی شد . انگار از آن همه چیز بود . گویی از چمن ها ، درختان ، آب و حتی پرندگان ساطع می شد .

او گفت : « بله . نمی توانم تصور کنم کسی در چنین مکانی احساس راحتی و لذت نکند . اما … چرا اینجا هستم ؟ »

صدا پاسخ داد : « انسان ، تو از دنیای خودت ، سرزمین موجودات فانی جدا شده ای . تو با مرگ ملاقات کرده ای و حالا اینجا نزد من و در سرزمین من هستی . احساس ترسی که ابتدا داشتی به دلیل دیدار تو با مرگ و ترک جهان فانی بود . »

متعجب پرسید : « یعنی … یعنی من … من مردم ؟ » – « بله ، مردی . می دانم که همیشه فکر می کردی خیلی سخت تر از این باشد . اما مهم نیست . همه ی انسان ها به غلط گمان می کنند . همان طور که اغلب به غلط فکر می کنند ، می بینند و حس می کنند . »

ناگهان فکری به ذهنش رسید و از تصور درست بودنش وجودش از هیجان لرزید . گفت : « گفتی این سرزمین توست . خدایا این تو هستی که با من صحبت می کنی ؟! » صدا با نیمچه خنده ای پاسخ داد : « آری انسان ، من خدای تو هستم . قبلا در جهان فانی به بندگانم گفته بودم که اگر نیکو زندگی کنند لذت صحبت با من و زندگی در سرزمین من نصیبشان می شود . » گفت : « آه … خدایا پس من چقدر خوشبختم . می توانم کمی بیش تر با تو حرف بزنم ؟ »

- « ای عزیزترین ، البته می توانی . » – « چرا انسان ها را می آفرینی ؟ بیش تر آنها چندان خوب نیستند . »

- « انسان ، تو در جهان فانی عشق کوچکی را تجربه کرده ای . عشق به همسرت . اما آن عشق هم مثل سایر چیزهای موجود در آن دنیا مجازی بود . عشق من به نوع انسان سبب می شود که من آنها را خلق کنم و به دنیا بفرستم . من منتظر دیدن پدیده ای میان انسان ها هستم . کسی که عشق من به انسان را درک کند و افسوس … اگر انسان ها از علاقه ی من به خودشان با خبر بودند وجودشان بی درنگ از شدت شوق در هم می شکست . من همه چیز را برای خدمت به انسان آفریدم . چرخش ماه و ستارگان و خورشید ، رویش گیاهان ، هوا ، حیوانات … اینها همه برای انسان آفریده شده . در هر چیز دنیای فانی می توان عشق من را دید . اما خب ، انسان ها فراموش کرده اند ببینند . »

- « دوزخ را به من نشان می دهی ؟ » لحن صدا این بار غمگین بود . گفت : « دوزخ همین جاست . اندکی جلوتر برو … » و او رفت و گروهی از انسان ها را دید که به دور هم حلقه زده بودند . یکی از آنها گفت : « چه هوای داغ و گرمی است ، نمی توانم نفس بکشم ! » دیگری گفت : « آن حیوان های درنده را ببین ! الان حمله می کنند ! … حمله می کنند ! … » کسی با صدای نالان گفت : « آب … آب می خواهم .»

او با شگفتی به آنها خیره شد . بعد به جلو رفت و گفت : « اینجا همه چیز هست . آب هم هست . مگر نمی بینید ؟! » یکی از آنها پاسخ داد : « اینجا فقط تاریکی است . چه چیز را ببینیم ؟» خداوند گفت : « انسان ، تو نمی توانی کاری برایشان بکنی . آنها نمی توانند این نعمت ها را ببینند . گناهانی که در آن جهان مرتکب شده اند سبب شده چشمهایشان کور شود و گوشهایشان ناشنوا  و هر کدام به نسبت گناهی که انجام داده اند زجر خواهند کشید . »

آهی کشید و پرسید : « آیا آنها روزی این دنیای زیبا را خواهند دید ؟ » – « آری ، همه ی آنها به واسطه ی رحمت من روزی از عذابی که خود برای خویشتن مهیا ساخته اند فارغ خواهند شد . اما هنوز زود است . »

- « چرا نمی توانیم تو را ببینیم ؟ » خداوند با صدای شادی پاسخ داد : « توانایی های بسیاری به انسان عطا شده . اما توانایی دیدن خالقش نه . به هر حال انسان نمی تواند مرا ببیند چون چشمهایش ، قلبش ، روحش و ذهنش برای دیدن من بسیار کوچک و ضعیف هستند . »

گفت : « خدایا ، انسان های بسیاری را می شناسم که از تو شکایت می کنند اما آدم های بدی نیستند ، آیا آنها هم مستحق عذاب هستند ؟ » – « انسان ، جرم آنها ندانستن است . من انسان را برای نیروی اراده ای که به او عطا کردم و تلاشش برای رسیدن به آنچه می خواهد دوست دارم . انسان برای این آفریده نشده که کاستی ها را ببیند و تنها شکایت کند . او بخواهد که وضعش تغییر کند ، من به او کمک خواهم کرد و او البته به هدفش خواهد رسید . »

- « خداوندا آنها که به تو ایمان ندارند چطور ؟ » – « آنها دو دسته هستند . دسته ی اول کسانی هستند که از روی سهل انگاری و سستی ادعای بی ایمانی دارند . این دسته همیشه گمراه می مانند و بعد از مرگ نیز سرگردان خواهند بود . اما گروهی دیگر هستند که به همه چیز حتی موجودیت خود شک می کنند . این گروه اگر خردمند باشند راه درست را خواهند یافت و ایمان می آورند . من ایمان این گروه را بسیار دوست می دارم ، چرا که پایدار است . من این مردمان را به خاطر رنجی که در راه به دست آوردن ایمان آگاهانه متحمل می شوند ، گرامی می دارم . »

- « خداوندا آیا ما انسان ها به راستی اختیار داریم ؟ مگر نه این است که در آخر این تو هستی که سرنوشت ما را تعین می کنی ؟ » – « ای فرزند آدم (ع) ، عاشق انسان هستم از این رو که بسیار به خودم شباهت دارد . یکی از این شباهت ها قدرت اختیار اوست . اگر انسان ها اختیار نداشتند مانند فرشتگانم روز و شب مرا تسبیح می کردند . اما عبادتی که در آن اختیار و میل باشد ، اشتیاق مرا شعله ور می کند . انسانها می توانند عاشق من باشند و می توانند از من متنفر باشند . این به خودشان بستگی دارد و سرنوشتشان را هم من تعین نمی کنم ، بلکه این انتخاب خودشان است که آینده شان را رقم می زند . من نزد آنها گوهری به نام خرد را گذاشته ام که محافظشان باشد و مرز نیکی و بدی را نیز مشخص کردم اما در نهایت خودشان انتخاب می کنند . »

- « خدایا از شیطان برایم بگو … » خداوند آهی کشید و گفت : « به یقین او عاشق من بود ، اما راه را اشتباه رفت . عشقی پاک است که درش حسادت نباشد . شیطان حسود بود و از همین رو بود که از آخرین امتحان من رد شد . او به نوع انسان حسادت ورزید و البته از انسان ترسید . هنگامی که حسادت و ترس با هم مخلوط شوند نتیجه چیزی جز ویرانی نیست و وقتی که این دو در کنار هم قرار گیرند احساس پلیدی به نام کینه متولد می شود و سرچشمه ی تمام دشمنی ها همانا کینه است . برای همین است که من از حسادت بیش از سایر گناهان بیزارم . » 

سکوت برقرار شد … دوباره به دنیای اطرافش نگاه کرد .گفت : « خدایا اینجا شبیه دنیای ماست اما … اما … » – « اما ملموس تر است ؟ آری … همین طور است . دنیایی که در آن می زیسته ای تنها بدلی از واقعیت بود . یک تصویر . انسان ها هنگامی به واقعیت می رسند که نزد من باز گردند چرا که واقعیت مطلق و ناب همانا من هستم . من و تنها من و اما تو ای گرامی قدری دور تر ضیافتی برپاست و دوستان نیک سرشت دیگری چون تو آنجا منتظرت هستند . نزد آنها برو … » گفت : « خداوندا تو بسیار مهربان هستی ، اما من در دنیا گناهانی هم مرتکب شدم . به خاطرشان مجازات نمی شوم ؟ » خداوند پاسخ داد : « تو اینقدر خوب بودی که از گناهانت چشم پوشی شود . من با بندگانم با بخشش و مهر رفتار می کنم . تو نیک روزگار گذرانده ای و همین کافی است که بخشش من شامل تو نیز بشود . اکنون برو و از آنچه به تو داده ام لذت ببر … »

                                                                                                                                                 آمیتیس .

۱ نظر

  1. يه ديونه زنده یه دیونه زنده می‌گه:

    سلام دوست گرامی داستان جالبی بود و با داستان پردازی خوب
    اما وقتی به محتوای داستان توجه میکنیم در می یابیم که داستان از محتوایی قابل پیشبینی و تقریبا تکراری بر خوردار است . داستان برزخ و بهشت و خدا و اعتقاد و هستی- البته نباید این نکته را نا دیده گرفت که تجسم عضاب به گونه ای هوشمندانه پرداخته شده – تجسم بفرمایید تا قبل از تصویر گری نویسنده وقتی حرف از دوزخ به میان می آد خواننده با خود فکر میکند که دوزخ جایی جدا از بهشت است اما وقتی که داستان را می خواند با کمال شگفتی شاهد خواهد بود که نویسنده چگونه عذاب را معنی میکند.
    زبان داستان ژردازی زبانی ساده و در عین حال شیرین است که خواننده را مشتاق به خواندن ادامه داستان میکند و روند حرکت داستان نیز به گونه ایست که خواننده را مجذوب میکند نه آنقدر تند پیش میرود که خواننده دچار پیش داوری شد و نه آنقدر آرام که خواننده را کسل و خسته کند.
    البته باید گفت که داستان در ابتدا با سوالات گنگی آغاز میشوند که معلوم نیست چه کسی را مورد سوال قرار میدهند.
    “از چه رو اینگونه ترسیده بود ؟ اصلا کجا بود ؟ چرا در فضای باز خوابیده بود ؟ مگر نبایستی درون تختش باشد ؟ یک رویای دیگر بود ؟”
    این سوالاتی است که به درستی معلوم نیست نویسنده از خواننده پرسیده یا شخصیت داستان از خود پرسیده!!!!
    داستان با دید نیمگونه فلسفی خود در قالب جملات ساده و رسا و خالی از ابهام سعی در برسی مساله آخرت دارد – این که بهشت کجاست و دوزخ چیست- اما اگر کمی هوشمندانه تر به داستان نگاه کنیم در مییابیم که نویسنده نیز دوزخ و بهشت را با آلات مادی قیاس کرده مثل لذت شنیدن – لذت دیدن لذت بوییدن و ….
    در صورتی که همه میدانیم آخرت برای روح است نه جسم پس حالات مادی نمی تواند واقییت آخرت باید، البته باید به این نکته نیز توجه داشت که داستان برای قشر عامه نوشته شده و مردم عامی برای لمس و درک نیاز به مثال های عینی دارن درست همان کاری که در در تمام ادیان صورت گرفته، به همین دلیل نمی توان داستان بازگشت به واقعیت را یک داستان فلسفی محور دانست. اگر بخواهیم با دید کلی در مورد داستان قضاوت کنیم داستان خوب و زیبایست که آدم را به فکر وا میدارد

نظر دهيد