اين اختيار صفحه ي اصلي را همانند اول خواهد كرد ، تمام ابزارك ها و تنظيمات به حالت اول باز خواهند گشت.

ريست

زمستان

یکی بود، یکی نبود، این اتفاق خیلی خیلی وقت پیش، وقتی افتاد که زمین ما کاملاً بی رنگ بود.  در آن زمان ۴ خواهر زندگی می کردند، چهار استاد بزرگ.  نام آنها،  زمستان، بهار، تابستان و پاییز بود.  زمستان بزرگترین و عاقل ترین خواهر بود ، بهار شاد و بی قرار، تابستان صبور و زیبا و پاییز غمگین ترین و گوشه گیر ترین خواهر  بود.

خواهرها از پرندگان مهاجر دانستند که زمین  یک سیاره بی رنگ است و تصمیم گرفتند  تمام مهارت و استادی خود را به نمایش بگذارند.  قوطی های بزرگ رنگ  و قلم مو ها را برداشتند تا بروند و زمین را رنگ بزنند. زمستان  کتاب جادو را از صندوق بیرون آورد و جادویی خواند و بلافاصله  خواهر ها  روی زمین ما ظاهر شدند.

واقعاً هم همه چیز بی رنگ بود. خواهر ها قلم مو ها را برداشتند و مشغول کار شدند.  حتی خواهر تابستان تقریباً استراحت نکرد،  بهار خودش را کنترل و زیاد ورجه وورجه نکرد و پاییز هم غم خودش را فراموش کرد.  اما آنها نمی توانستند با هم به توافق برسند که کی  چه چیزی را چه رنگی بزند. تا بهار گلی را آبی می کرد، تابستان می آمد و آن را قرمز می کرد . صدای بهار درمی آمد که: “ای فضول، چرا کارهای مرا خراب می کنی؟” تابستان می گفت: “ خراب نکردم، رنگ کردم!”. داد و بیداد و دعوای آنها بلند می شد.  در این موقع زمستان دوان دوان می آمد و آنها را از هم جدا و آرام می کرد. مثلاً تابستان از رنگی که بهار به گلهای سیب زده بود خوشش نمی آمد. زمستان از این جر و بحث ها خسته شد و فکر کرد باید راه چاره ای پیدا شود. فکر کرد و فکر کرد تا چاره ای اندیشید.  آخر او عاقلترین خواهر بود و علاوه بر این کتاب جادویی فقط مال او بود.

یک روز عصر او همه را جمع کرد و گفت: “خواهر های عزیزم، شما از دعوا و جر و بحث خسته نشدید؟ همه یکصدا جواب دادند: “ نگو که خیلی خسته شدیم! در این موقع زمستان گفت: “ پس گوش کنید ببینید من چی به شما می گویم. ” زمستان به آنها پیشنهاد کرد سال را به چهار قسمت مساوی تقسیم کنند  و هر یک از خواهر ها  یک قسمت آن را در نوبت خود به هر رنگی که بخواهد رنگ کند. به این ترتیب دیگر دعوایشان نخواهد شد. آخر سال خواهیم دید کار کدام یک از آنها بهتر بوده است.  خواهر ها خوشحال شدند: بهار شروع کرد به بالا و پایین پریدن و دست زدن، تابستان با محبت  زمستان را در بغل خود فشرد  و حتی پاییز غمگین لبخند زد. رنگها و قلم موها را نیز بطور مساوی تقسیم کردند.  بعد حساب کردند که کی بعد از دیگری مشغول کار خواهد شد.

 اول نوبت بهار بود. بهار رنگ و قلم مو را برداشت و رفت کارش را شروع کند. تابستان پرید روی تخت تا استراحت کند، پاییز  گوشه ای نشست و به فکر فرو رفت و زمستان تصمیم گرفت بهار را زیر نظر داشته باشد.  زمستان خیلی خوب خواهر کوچکتر خود را می شناخت و می ترسید به خاطر ناآرامی و بی قرار بودنش چیزی را خراب کند. حدسش درست بود. بهار شروع کرد به رنگ کردن درخت صنوبر. رنگ سبز روشن را انتخاب کرد و مشغول شد، اما هنوز نصف درخت را رنگ نزده بود که توجهش را پروانه ای جلب کرد و دنبال پروانه دوید تا او را رنگ کند.  صنوبر همینطور ایستاده بود، نصف بدنش بی رنگ بود و نصف دیگرش سبز. زمستان با صدای بلند گفت: “ هی، کجا رفتی؟ کجا؟  پس برگهای این درخت چی؟ اینها که همه بی رنگ هستند! اما هیچ خبری از بهار نبود. فقط صدای خنده شادش از آن دور دورها شنیده می شد.  زمستان توی رنگهای خودش گشت و گشت تا همان رنگ سبز را پیدا کرد و شروع کرد باقی بدنه درخت را رنگ زدن.  بالاخره بهار به پروانه رسید. با قلم مو بالش را رنگ زرد زد ، ولی باز  کارش را ناتمام گذاشت و حواسش رفت پیش گلهای کوچکی که کنار کنده درخت قدیمی  باز شده بودند. زمستان صنوبر را رنگ کرد و رفت ببیند بهار چه دست گل دیگری به آب داده است. دید پروانه هم وضعش خراب است، اما چون مسن تر از بهار بود نمی توانست دنبال پروانه بدود. این بود که صبر کرد تا پروانه روی درخت بنشیند تا بعد همه جایش را رنگ بزند. پروانه زیبا، لیمویی رنگ شد.

زمستان در تمام وقتی که به بهار تعلق داشت ناظر کار خواهر کوچک خود بود.  زمستان از این کار خسته شده بود و فکر کرد:  خدا را شکر که حالا نوبت تابستان است و من می توانم استراحت کنم. تابستان خیلی جدی است و لازم نیست من مواظب کارهای او باشم

تابستان قلم مو را برداشت و خیلی جدی و با دقت مشغول کار شد. هیچ برگی را از یاد نبرد و همه جا را آنطور که دلش می خواست رنگ زد. اما بعد از مدتی خسته شد و زیر درختی دراز کشید و خوابید.  زمستان وقتی این وضع را دید سعی کرد او را بیدار کند، اما نشد. تابستان فقط از یک پهلو به پهلوی دیگر می چرخید و چشم از خواب شیرین باز نمی کرد.  مگر می شد صبر کرد تا این تنبل بیدار شود! اردکها همینطور بی رنگ مانده بودند! زمستان باز توی رنگهای خودش گشت و دست به کار شد. بعد از مدتی تابستان بیدار شد، خمیازه کشید، کش و واکش کرد. گرمش شده بود این بود که دوباره دنبال جای خنکی گشت و رفت آنجا دراز کشید. در اینموقع توی جنگل تمشکها داشتند می رسیدند، گلهای زیادی همه جا شکوفه داده بودند، ولی همه آنها بی رنگ بودند. این بود که زمستان دوباره مشغول کار شد.

وقت تابستان هم بسر رسید و نوبت پاییز رسید. پاییز با جدیت زیاد کار می کرد  و حتی لحظه ای هم استراحت نمی کرد. زمستان به کار خواهرش نگاه کرد و پیش خود فکر کرد:“ عالیه! بالاخره من می توانم استراحت کنم. اما تا زمستان رفت و در صندلی راحتی لم داد و کتاب دوست داشتنی اش را باز کرد، صدای داد و فریاد پر از خشم تابستان و بهار و گریه تلخ پاییز به گوشش رسید. زمستان رفت ببیند چه خبر است:« چی شده؟ باز چی شده؟»  دو خواهر او، تابستان و بهار یکصدا گفتند: ببین این دیوونه چکار کرده؟ ما رنگهای سبز زیبایی برای برگها انتخاب کردیم و آنها را رنگ زدیم! ولی او همه چیز را خراب کرد! بیچاره پاییز گریه می کرد و دو جویبار اشک روی گونه اش روان بود. زمستان عصبانی شد و گفت: وای، وای، خواهر های من، مگر قول و قرارمان یادتان رفته است؟  وقتی شما زمین را رنگ می زدید، مگر پاییز چیزی گفت؟ اگر بخواهید دعوا کنید و همدیگر را اذیت کنید، من  در یک چشم برهم زدن شما را روانه خانه می کنم و دیگر هیچوقت اجازه نمی دهم زمین را رنگ بزنید! چشمان زمستان بطور وحشتناکی برق زد و او دست برد کتاب جادویی را برداشت. بهار و تابستان از حرفهای عادلانه و درخشش سرد زمستان ترسیدند و شرمگینانه  از زمستان و پاییز عذرخواهی کردند. پاییز که همچنان مشغول گریه بود گفت: زمستان عزیزم،  آنها قوطی های رنگ قرمز و زرد مرا خالی کردند. حالا من با چی رنگ کنم. زمستان موهای طلایی پاییز را نوازش کرد و رنگهای نارنجی و قرمز و زرد خود را به او داد.

اینطور شد که وقتی نوبت زمستان رسید، فقط رنگ سفید برایش باقی مانده بود. برف بی رنگ زیادی از آسمان پایین می آمد. زمستان رنگ سفید را برداشت و شروع کرد به رنگ کردن آنها.  زمستان کار می کرد و آواز می خواند. خواهر ها تعجب کردند که چرا همه چیز سفید می شود؟  بعد فهمیدند  موضوع از چه قراراست.  هر کس هر قدر که از رنگ خودش باقی مانده بود آورد و در مقابل زمستان تعظیم کرد و گفت: آه، خواهر عزیز، تو به ما کمک کردی و با حرفها و کارهای خودت ما را سر عقل آوردی. بیا این رنگها را هر چند کم هستند بگیر شاید به دردت بخورد. زمستان  لبخند زد و نگاه محبت آمیزی به خواهرهایش انداخت. رنگها را گرفت و هر چیز کوچولویی را که می دید آن را رنگ قرمز و زرد و نارنجی می زد. فقط رنگ سبز را تماماً صرف کاج کرد.  همینکه خواهر ها کاج را دیدند آهی کشیدند و دوستانه گفتند: آه، زمستان واقعاً که تو بهترین استاد هستی! دست همدیگر را گرفتند و آرام آرام دور کاج چرخیدند. به این ترتیب بود که زمین رنگارنگ شد.

نظر دهيد